بغرنج برای ما چیست؟
10.05.08 | آرامش دوستدار
انديشيدن كوششیست ذهنی، و نه هرگز خالی از حس، برای جست وجو و يافتن پرسشها و بغرنجها و بدستآوردن پاسخهای آنها با حداكثر نيرويی خويشساخته، پاسخهايی كه جز در مواردی بسيار نادر هيچ گاه آخرين و پايانی نخواهند بود. فقط تحليل و نشان دادن ريشههای عميق اين شالودهها كه در تار و پود رفتار و گفتار ما عجينند و در پس ظاهری مبدل و تقلبی پنهان میماند، میتوانند پايهای استوار برای شناساندن خودمان به خودمان شوند.
اما «بغرنجبودن» برای ما عموماً نسبی به معنای نسبت و مناسبت شخصی ما با امور است و برحسب وضعی كه سپس پيش میآيد و تغييراتی كه از وضع پيشآمده در مناسبت ما با امور سرايت میكنند، همچون مانعی كه ديگر سر راه ما نباشد به آسانی به فراموشی سپرده میشوند. يا برعكس آن را كه در واقع شخصی بوده، به هر علتی، از آن ديگران نيز بشمارمیآوريم.
كافیست «بغرنجشناسی» و «بغرنجگشايی» ما در سطحی از جامعه خواهان يابد - اين را اذهان به اصطلاح «سياسی» ما بيش از دو دهه ثابت كردهاند - اين انعكاس بازارپسند روز را ما بر درستی رأی خود حمل میكنيم. بهاينمعنا میگويم كه «بغرنج» برای ما نسبی است، خودمانی است و از احوال ما جدايیناپذير. «بغرنجشناسی» از نوع انتلكتوئلی نابش نزد ما چيزی جز غنيمتدانستن فرصتها برای نشاندادن هوش سرشار و دانش نخبگان و دستاويزی برای ارعاب كمتردانان نيست. تا زمانی كه «بغرنجيابان» ما چنينند و در پی جلوهگريهای نمايشیشان، كه هوش از سر خود آنان نيز میربايد و بیعمقيهاشان را عميق مینماياند، هرگز پینخواهيم برد كه بغرنج چيست و كجاست، هرگز نخواهيم دانست كه بغرنج ها در واقع همان ريشههای زيرزمين و حياتیاند كه ما برای پربار ساختن هنرمندیها و زبردستیهای ذهنیمان از آنها تغذيه میكنيم و ماحصل را به نوبهی خود در آنها میدميم تا بازدهاش همواره از نو به همين گونه هوشمندیهای ما بيانجامد.
چشمههایی از انتلکتوآلیسم ما
«بغرنجهای» انتلکتوآليسم ناب ما چيزهايی هستند از این قبيل: اگر آگاهی ما را فلسفه به خودآگاهی نرساند، يا اگر آگاهی ما پس از خودآگاهیگشتنش فلسفی نشود، هم كار ما و هم كار فلسفه هردو در اينجا ساخته است؛ اگر ما غرب را درست نفهميم، در شرقیبودن مان هم چهل تكه ای میشويم بیاصل و نسب، اما اگر غرب را درست بفهميم در سنتمان همچنان خرسند و رستگار خواهيم زيست؛ چه خوش بود آن زمان كه ما عقاب سياست در جهان اسلام بوديم، پيش از آنکه غربیها از اسلام و سياستش سوپ مرغ بپزند. تنها چاره زادن عقاب جديدیست مناسب برای روزگار كنونی از شكم نوزای غرب؛ حالا كه قافلهی تمدن پيش تاخته و ما خواب مانديم، تازه میفهميم ما جز آن شدهايم كه پيشتر بوديم؛ يا بايد بفهميم كه پيشتر هم جز اين نبودهايم كه هستيم؟ تا زياد دير نشده بايد از جامان برجهيم و به هرصورت خودمان را به قافله برسانيم، و اگر لازم شد از آن جلو بزنيم. اما چگونه؟ موتور اين تحرك را در هرمنوتيک بايد يافت، و از كجا كه هرمنوتيک نوشدارو هم نباشد. مگر نه اين است كه اين معجون شفابخش هر افليجی را از جايش میپراند. حتا، چنانکه میگويند، در تن مرده نيز جان تازه میدمد. نه در تن اسلام كه ثابت كرده از هميشه زندهتر و جوانتر شده، بلكه در تن ما كه از زهر زندگی ناميرای اين دين قرنهاست مردهايم. اما زندگی از پس اين مرگ دراز ديگر به چه درد میخورد؟ به اين درد كه جانِنويافته را بار ديگر نثار اين شاهكارِ شاهكارهای الاهی كنيم؛ برای حل مشكلات مردم و خوشبختكردنشان بايد آنان را خردمند ساخت و اگر میشود فيلسوف. اما چون اين كار خواب و خيالی بيش نيست، و بهتجربه میدانيم كه شمار نادانها و بیخردهای خوشبخت بيش تر از آن است كه حتا نسبی تخمينپذيرباشد، بايد به همين اكتفا نماييم كه سر نخ فلسفه و خوشبختی ناشی از آن كه معدنش غرب است از دست خودمان در نرود. وجه مشترك اين گونه افكار هذيانی برای نجات فرهنگ و جامعهی ما اين است كه همه در كانونی به نام مدرنيته به هم میپيوندند و خود را از بركت آن به مؤثرترين درمانها مجهز میسازند، برای آسيبهايی كه هيچگاه نجستهاند، تا بيابند، چه رسد به اينكه آنها ر ا بشناسند.
|
|