چگونه شناسایی ممکن میگردد؟
16.05.08 | آرامش دوستدار
جهان دينی در شناسايی دينی آفريده میشود. در شناسايی علمي، جهان از پيش بوده، يعنی جهان مستقل از شناسايی همواره شناخته خواهد شد. بدين سبب در واقع دين و علم هرگز ارتباطی از بنياد و اساس با يكديگر ندارند، ندارند از اين جهت كه دين در شناسايی خود جهان را هست کرده است، و علم خواهد شناخت آنچه را كه هميشه هست. به سبب اينكه شناسايی دينی ذاتاً در بنياد آفرينندهاش ميماند و شناسايی علمی در ماهيت خود از بنياد ناآفرينندهاش برمیآيد، جهان نسبت به دين درونی است و نسبت به علم بروني. در ديد اُنتولوژيك بايد گفت: در پندار ديني، جهان در حدی هست كه جهان دينی است، و در ديد علمی جهان در حدی كه هست جهان معطوف علم است. معكوس اين گفته اين است: در حدی كه دين هست جهان هست، و علم در حدی هست كه جهان هست. از اينرو دين و علم در ماهيت خود مغاير يكديگرند. به همين سبب نيچه كه اين فرقت ذاتی را عميقاً ديده است میگويد: «در حقيقت، ميان دين و علم واقعی نه خويشاوندی وجود دارد نه دوستی و نه حتی دشمني. دين و علم در ستارگان مختلف زيست میكنند، و هر فلسفهای كه در ظلمت آخرين نگرشهايش شرارهای از شهاب دينی بدرخشد، هرچه را كه به عنوان علم عرضه كند مظنون میسازد، و در اين صورت هرچه عرضه میکند دين است، گرچه جلای علم بدان داده باشد.» ۱
ديد علمي، شناسايی انسانی است برخلاف بينش دينی كه شناسايی الهی است. شناسايی علمی هميشه شناسايی چيزی است و اين چيز در هستی خود مستقل از شناسايی عاطف بر آن است. عامل اين شناسايی انسان است، اعم از اينكه اين عامل در شناسايیاش انسان را بشناسد يا غيرانسان را.
انسان در حدی كه شناسنده است در اصطلاح فنی اروپايی سوژه [sujet] ناميده میشود، و هرچه معروض شناسايی اين سوژه است اصطلاحاً ابژه [objet] خوانده میشود. سوژه و ابژه اصطلاحاتی هستند كه دو عرصهی هستی را به عنوان شناسنده و مورد شناسايی از هم جدا می كنند. خارج از اين تقابل سوژه با ابژه، شناسايی علمی هرگز ممكن نيست. به احتمال قوی نخستين متفكری كه انسان را به عنوان سوژه انديشيده و در نتيجه ابژه را نسبت به آن سنجيده است پروتاگوراس، سوفيست معروف يونانی قرن پنجم پيش از ميلاد است. عبارت معروف وی در اين مورد اين است: «انسان ميزان همهی امور است، ميزان هستندهها كه هستند، و ميزان نيستندهها كه نيستند.» ۲
سخن بر سر اين نيست كه نتيجهای كه پروتاگوراس از تفكر فلسفی خود گرفته درست است يا نه، بلكه نكتهی مهم اين است كه پروتاگوراس برای نخستين بار نشان میدهد كه شناسايی از مرجع ِیا ساحتی غيرانسانی به انسان افاضه نمیگردد، بلكه اين خود انسان است كه امور را میشناسد و امور در شناسايی انسان شناخته میشوند. شاهد معتبـر ديگر در همسان بودن اين نحوهی تفكر يونانی در شناسايـي، عبارت معروف ارسطو در آغاز كتاب متافيزيك است: «همهی انسانها بنابر نهاد خود طالب دانستن هستند.»، ۳ يعنی ماهيت انسان در اين است كه بداند.۴ گفتهی معروفتر ارسطو «انسان حيوان ناطق است»، نيز بيان موجز و قاطع همين معناست.
شناسايی يا علم كه فقط در رابطهی سوژه و ابژه میتواند تحقق يابد به عنوان مسئلهی نخست در دورهی نوين با تفكر دكارت مطرح و با اين تفكر در ساخت خود انديشيده میشود. آنچه برای دكارت در وهلهی اول مهم است، ارتباط جهان در كثرت هستی و وحدت شناسايی آن نيست، بلكه خود شناسايی به منزلهی مسئله است.۵ در مورد دكارت بايد موكداً بگويم: نه امور، بلكه شناسايی امور محور فكر اوست. شك دكارتی در هستی امور در واقع روش است برای رسيدن به ايقان در شناسايي.۶ دكارت میخواهد با احراز اين ايقان، شناسايی را بنيانگذاری كند. ما به دكارت در اينجا فقط از اينرو و در اين حد میپردازيم كه با تفكر وی نخستين گام مستشعر در بنيانگذاری علم برداشته میشود. از همين جاست كه سوبژكتيويته با اين تأكيد و تصريح، معناً در آگاهی علمی راه میيابد و جايگير میشود. به همين جهت ما بايد بدانيم سوبژكتيويته چيست.
دكارت و مسئلهی پی افكندن شناسايی علمی ـ سوبژكتيويته
پی افكندن شناسايی به صورتی كه دكارت میكند همان سوبژكتيويته است. برای درك پی افكندن شناسايی در تفكر دكارت به فهميدن اين امر كه سوبژكتيويته چيست، میپرسيم: چرا دكارت به اين گفتهی ارشميدس كه با داشتن يك نقطهی ثابت میتوان كرهی زمين را جابجا كرد اشاره میكند و بلافاصله میگويد، بنابراين اگر وی (دكارت) نيز به يافتن يك امر يقينی و غيرقابل ترديد كامياب گردد، اميدواریاش به نتايج مترتب بر آن موجه خواهد بود.۷ در پاسخ اين پرسش بايد توجه داشته باشيم كه دكارت اين را میدانسته كه نقطهی ارشميدسی را در نظريههای فيزيکی مورد تأييد او نمیتوان يافت: نخست اينكه وی سيستم كپرنيك را صحيح میدانسته است.۸ معنیاش اين است كه در چنين سيستمی خورشيد میتواند، كمابيش به عنوان مركز ثابت جهان، همان نقطهی ارشميدسی تلقی گردد، بی آنكه هرگز بتواند منظور احتمالی ارشميدس را حتی از حيث تئوری برآورد.۹ دوم اينكه به اين علت كه دكارت مكان و ماده را يكی میدانسته۱۰ و نيز بر اساس نظريهاش در مورد ماده و حركت، نظريهای كه حركت را مداوم و ثابت ميشمرد۱۱ عملاً نقطهی ثابتی در جهان نمیشناخته است كه بتواند منظور حتی نظری ارشميدس را بـرآورد.۱۲ همهی اينهـا در اساس مبتنی بر اين انديشهی دكارت است كه حركت متضمن زمان، و شكل متضمن گستردگی است.۱۳ با چنين انديشهای دكارت ماديت طبيعت را در دو بعد مرتبط مضاعف متعين میسازد: در حركت و زمان از يكسو، و در شكل و مكان (گستردگي) از سوی ديگر.۱۴ اين دو خصوصيت ذاتی ماده، يعنی حركت و شكل، برای دكارت به ترتيب موضوعات مكانيك و هندسه هستند. معنای اين نظر دكارت اين است كه هيچ چيز در طبيعت بیحركت نيست، چون طبيعت زمانی است، و هيچ چيز در طبيعت بی شكل نيست، چون طبيعت گستردگی است. حال كه چنين است پس دكارت نمیتواند در منظور خود به معنای ظاهری گفتهی ارشميدس توجه داشته باشد. و معنای باطنی گفتهی ارشميدس چيست؟
با اين توضيحات از نو به پرسش خود بازمیگرديم: به چه سبب دكارت كوشش فكری خود را با فكر ارشميدس مقايسه میكند. و معنای اين مقايسه چيست؟ سبب و معنای اين مقايسه را در غرض حقيقی گفتهی ارشميدس بايد يافت. غرض حقيقی گفتهی ارشميدس منحصراً قدرت علم است، قدرتی كه هرگاه قرار و استقرار يابد بر همه چيز مستولی میگردد. دكارت میخواهد اين قرارگاه را بيابد و میيابد، منتهی وی برخلاف ارشميدس پی برده است كه پايهی استوار قدرت علم را نه در طبيعت، بلكه در شناسايي، يعنی در ذهن انسان بايد جست و يافت. به عبارت ديگر دكارت در انسان يافته است آنچه را كه ارشميدس هرگز نمیتوانست در طبيعت بيابد. اين قرارگاه علم، يا مقوّم شناسايی را دكارت انديشيدن مینامد.
حال ببينيم انديشيدن چيست. انديشيدن برای دكارت به فعاليت عقلی محض اطلاق نمیگردد. مراد او از انديشيدن كليهی احوال مستشعر انسان است. از اينرو ما میتوانيم اين احوال مستشعر را مطابق منظور دكـارت آگاهی بناميم، آگاهی به معنای همه احوالی كه آگاهانه در ما صورت میگيرند. همه كس ضرورتاً احوال آگاه خود را میشناسد. انديشيدن به اين معنا برای دكارت در رگههای اصلیاش يعنی شككردن، اثبات كردن،۱۵ نفیكردن، خواستن، تصوركردن، فهميدن، احساسكردن.۱۶ به محض اينكه انديشيدن برای دكارت به اين معانی باشد، نه فقط بايد به اين نتيجه رسيد كه وقتی ما میانديشيم قهراً شك میكنيم، اثبات میكنيم، نفی میكنيم و غيره، بلكه اينكه: شك كردن، اثباتكردن، نفیكردن... اساساً ذاتی انديشيدن و شناسايی هستند.
در مورد نقطهی ثابت ارشميدسی در ارتباط با تفكر دكارت برحسب آنچه گفته شد دو مسئله باقی میماند يا در واقع دو مسئله مطرح میشود. يكی اينكه به چه مجوزی دكارت نقطهی ارشميدسی را در عمل ذهن میجويد و ديگر اينكه وی چگونه نقطهی ارشميدسی را در ذهن میيابد. پرداختن به مسئلهی اول از دايرهی ملاحظات ما خارج است. پرداختن به مسئلهی دوم از رگههای اصلی محور ملاحظات ماست.
اينكه تحولات علوم طبيعی جديد موجب تغييرات بنيادی تصورات ما بودهاند و جهان نوين ما را ساختهاند، اينكه كپرنيك، كپلر، گاليله و نيوتن پايهگذاران علوم طبيعی نوين هستند و نه دكارت، به حد كافی مسلم هست. اما نه اينها، بلكه دكارت است كه نقطهی ارشميدسي، يعنی مبنای استقرار و قدرت علم را در ذهن میيابد. اين كار در واقع از يكسو نخستين توضيح غيرمستقيم اين مطلب مهم است كه فيزيك و رياضيات چگونه ميسر میشوند، و از سـوی ديگر توضيح مستقيم و عام اين مطلب مهمتر كه اساساً علم چگونه ممكن میگردد. بدينگونه دكارت در دورهی نوين نخستين كسی است كه شناسايی (علم) را به عنوان مسئله ديده و آن را به عنوان مسئله مطرح کرده است. در واقع تشخيص و طرح شناسايی به عنوان تشخيص و طرح مسئله، همغرض با جستن و يافتن نقطهی ارشميدسی در ذهن است و اين خود همغرض با اين پرسش كه: چگونه میتوان به شناسايی علمی دستيافت و ملاكهای تشخيص شناسايی چيستند؟ براساس اين پرسش اكنون میتوانيم به مسئلهی دوم بپردازيم. ما آن پرسش را در صورت پيشينش اينطور بيان كرديم: چگونه میتوان نقطهی ارشميدسی را در ذهن يافت؟ اين پرسش، چنانکه ديديم، ناظر بر شناسايی است. پاسخ دكارت اين است كه از طريق بداهت میتوان به نقطهی ارشميدسي، به شناسايی علمی دستيافت و ملاکهای تشخيص بداهت نيز وضوح و تمايز هستند.۱۷ در روند اين منظور دكارت میكوشد ميان همهی شناسايیهای ممكن و محتمل، نخستين شناسايی بديهی را بيابد. نخستين شناسايی بديهی آن شناسايی است كه از هيچ شناسايی ديگری متفرع نشده باشد، بلكه در استقلال خود و اتكای به خود منشأ همهی شناسايیهای ممكن باشد. چنين منشائی را دكارت به عنوان ما به ازای نقطهی ارشميدسي، نخستين شناسايی يا نخستين ايقان مینامد و آن را به شيوهای كه از اين پس خواهيم ديد میيابد.
شيوه ای كه دكارت برای رسيدن به اين نخستين ايقان ـ به منظور پی افكندن علم ـ بكارمیبرد شك دستوري۱۸ است. دستور يعنی روش. شك وقتی دستوری است كه به عنوان شيوه برای حصول يك منظور بكار برده شود. در مورد منظوری كه با بکاربردن روش شك بايد حاصل گردد دكارت مینويسد: «من در اين راه ـ شك ـ چندان خواهم رفت تا به امری يقينی برسم، يا در غير اينصورت لااقل به يقين دريابم كه هيچ ايقانی در جهان وجود ندارد.»۱۹ چنين شكی عاطف بر هستی و حقيقت همهی امور است. در غايت اعمال اين شك، يعنی وقتی حقيقت و هستی همه چيز معروض شك واقع گشت، دكارت به چيزی میرسد كه حقيقت و هستیاش مصون از هرگونه شك است. آن چيز خود شككردن است و شككردن برای دكارت چيزی جز انديشيدن نيست. بدين ترتيب با شككردن در هستی همه چيز، يا به عبارت ديگر: با نابودهانديشيدن همه چيز، انديشيدن عملاً بودگی يا هستی خود را درمیيابد.۲۰ زيرا انديشيدن بايد باشد تا بتواند چيزی را نابوده بينديشد. چنين شيوهای در تمثيل به حركتی دايرهوار میماند كه نقطهای شروع كند تا در پايان از نو به آغاز حركتش بازگردد. هرگاه نقطهی مذكور در مسير حركت خود هيچ نيابد، در هر آنی از حركت خود، از اين حيث كه هيچ نمیيابد، هماره خود را میيابد، خود را باز میيابد: آگاهی است كه خودآگاهی میشود. اين خودآگاهی يا خوديابی فكر برای دكارت در منشأ تاريخیاش همان خودشناسی سقراطی است۲۱ کارسازی آن چيزی است که مستقل از هرگونه بستگی به جز خود هست، و اين چيز برای دكارت همان است كه هر انسانی آن را من مینامد. اين من برای دكارت من مطلق از جهان است، من بیجهان است، بی جهان از اين حيث كه هستیاش وابسته و نيازمند جهان نيست.۲۲
بدين نحو آنچه ما همه هستيم و من میناميم دكارت به عنوان چيزی كه ميانديشد، يعنی هستیاش به انديشيدن است تعليل میكند و استقرارش را چون نقطهی ارشميدسی در خود انديشيدن نمودار میسازد. اين نخستين ايقان كه در گفتهی معروف «من می انديشم پس هستم» دكارت منعكس است، چنانكه ديديم و خود او نيز موكداً میگويد، مركب از «من میانديشم» و نتيجهای چون «من هستم» نيست، بلكه يكپارچه بداهت محض من است كه هستیاش انديشيدن است.۲۳ برای دكارت انديشيدن همان من است و من همان انديشيدن است.
اكنون میتوانيم بفهميم كه علم چگونه ممكن میگردد: علم بدينگونه ممكن می گردد كه ما آن را بر بنيادی بديهي، ثابت و غيرقابل ترديد بنا نهيم. اين بنياد قائم به ذات، اين ايقان مطلق برای دكارت، چنانکه ديديم، من میانديشم است كه خود را در خود كشف میكند، يعنی در خودانديشیاش به استقرار و استقلال خود پیمیبرد. بنابراين من میانديشم برای دكارت نخستين چيزی است كه هست. اين موجود را دكارت res cogitans هستندهی انديشنده، مینامد. هستندهی انديشنده، بدين سبب كه نخستين ايقان و شناسايی يقينی است و از اينرو پايهی هرگونه شناسايی ممكن، سوژه خوانده میشود.
سوژه كه من است و هستیاش انديشيدن است برای دكارت تنها هستندهی غيرمادی است. در مقابلش هرچه ديگر هست، به معنايی كه گفتيم ابژه است و مادی است. اين هستندهی مادی را دكارت res extensa مینامد، يعنی هستندهی گسترده (ذوابعاد). اين هستنده در ماهيت خود درست نقطه مقابل هستندهی انديشنده است كه فاقد بعد است.
بدينگونه در تفكر دكارت جهان از دو جوهر تشكيل میشود: از من كه میانديشد و ناگسترده است و از جسم كه گسترده است و نمیانديشد. انديشيدن و فقط انديشيدن است كه انسان را انسان میكند و بنياد علم میشود. شناسايی به معنای علم چون مبتنی بر سوبژكتيويته است، منحصراً انسانی است. چون من در ماهيتش انديشيدن است و فقط در انديشيدن است كه من هست و انديشيدن در نهاد خود آن است كه میشناسد و تصرف میكند، انسانيت انسان بايد برای دكارت شناسايی و تصرف باشد، و نه هيچ چيز ديگر. شناسايی و تصرف، يكجا ضرورت درونی سوبژكتيويته است. سوبژكتيويته يعنی شناسايی را در خوديابی انديشيدن بنيادکردن و بدين گونه انديشيدن جهان و تصرف در آن را قائم بر انسان ساختن، و يعنی من میانديشم را قهراً جايگزين خدا كردن و بدين نحو جهان را از سيطرهی الهی درآوردن. سوبژكتيويته در واقع بنيانگذاری شناسايی طبيعت و تصرف در آن بر اساس هستی خودبنياد انسان است كه من میانديشم باشد، و اين، شاخص ذاتی و مبنای مطلق ديد علمی است. به اين معنا پی بردن به ساختار ديد علمی منحصراً كارايی قاطع تفکر دكارت بشمارميآيد.۲۴
بدين ترتيب از دو جوهری كه كل جهان را در دوگانگی آشتیناپذير خود میسازند، يعنی از انديشه و جسم، يا از من و طبيعت، اولی در خود نخست هستی و نحوهی هستی خود و سپس بر اساسش هستی و نحوهی هستی دومی را كشف میكند و با كشف قوانينش در آن تصرف مینمايد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- Nietzsche, Grossoktavausgabe, Bd. 2, Buch 2, S. 119.
.2- W. Capelle, Die Vorsokratiker, 1953, S. 327.
W. Bröcker, Die Geschichte der Philosophie vor Sokrates, 1965, S. 113 f. Vgl. besonders: Th. Gomperz, Griechische Denker, 1922, Bd. 1, S. 373 ff.
3- Aristoteles, Metaphysik, op. cit., in der Übersetzung von H. Bonitz, 980 a.
۴ ـ دانستن حقيقی برای ارسطو صرفاً دانستن نظری [theoretike] يعنی دانستن [eidenai] به خاطر دانستن است. دو نوع ديگر دانستن، يعنی دانستن هنری به معنای ايجاد كردن [poiesis]و دانستن عملی [praxis]، هر دو ناظر بر منظوری بجز خود دانستن هستند اما مشترك هر سه اين است كه به هر حال دانستن با شناسايی انسانی هستند. رجوع كنيد به:
W. Marx, Einführung in Aristoteles Theorie des Seienden, 1972, S. 15, Vgl Aristoteles, Metaphysik, op. cit., S. 9-13.
5- E. Cassirer, Das Erkenntnisproblem in der Philosophie und Wissenschaft, 1971, Bd. 1, S. 443.
6- Descartes, Méditations métaphysiques, 1960, édition annotée par Geneviève Rodis- Lewis, p. 37-38.
7- Méditations métaphysiques, op. cit., p. 36.
8- C. F. Von Weizsäcker, Die Tragweite der Wissenschaft, 1976, S. 96. 119 f.
۹ ـ برای دكارت خورشيد هم مانند هر مادهی ديگر متحرك است، دكارت در نظريهی نجومی خود اين حركت را توصيف می كند:
Prinzipien der Philosophie, deutsche Übersetzung von A. Buchenan, 1955, S. 98 ff.
10- Ibd. S. 35.
11- Ibd. S. 48.
ثبات حركت همان است كه در تعليل علمی اش در فيزيك كلاسيك بعداً بقای (ثبات) انرژی خوانده شده است. رجوع كنيد به:
C. F. Von Weizsäcker, Die Tragweite der Wissenschaft, S. 120.
دكارت با نظريه اش دربارهی حركت، پيش از گاليله و نيوتن، نخستين كسی است كه فرمول عمومی قانون ماندگاری را به دست داده است. رجوع كنيد به:
Prinzipien der Philosophie, S. 41-52; J. Jeans, Der Werdegang der exakten Wissenschaft; S. Sambursky, Der Weg der Physik, 1975, S. 213.
12- Prinzipien der Philosophie. Vgl. auch: C. F. Von Weizsäcker, Die Tragweite der Wissenschaft, S. 213
13- Descartes, Règles pour la direction de l’esprit, traduction et notes par J. Sirven, 1946, p. 48.
۱۴«جهان را ماده ای واحد تشكيل می دهد. شاخص شناسايی اين ماده گستردگی است. صفت اصلی و مسلم ماده اين است كه تقسيم پذير است و در اجزای خود متحرك و به همين سبب نيز شكل پذيری ماده ناشی از حركت اجزای مختلف آن است.»:
Prinzipien der Philosophie, op. cit., S. 41.
۱۵ ـ بايد توجه داشت كه اصطلاح اثبات كردن به معنی ثابت كردن برهانی نيست. اثبات كردن اظهار ايجابی است. چنانكه نفی كردن اظهار سلبي.
Méditations métaphysiques, op. cit., p. 43, 177. 16-
Les principes de la philosophie, 1963, p. 56, cf. aussi la note correspondante.
دكارت معنای مذكور انديشيدن را در بيان های مشابه مكرر توضيح می دهد. وی از جمله می نويسد: «من چيزی هستم كه می انديشد، يعنی شك می كند، اثبات می كند، نفی می كند، اندكی از چيزها را می داند، بسياری از چيزها را نمی داند، دوست دارد، نفرت دارد، می خواهد، نمی خواهد، تصور و احساس می كند.»:
pp. 41-45. Méditations métaphysiques, op. cit., p. 52, cf. Aussi
17- Op. cit., p. 70, 104; cf. Aussi les Principes de la philosophie, op. cit., p. 84 et suiv.
«واضح» آن است كه آشكار به درك عقلی درآيد و «متمايز» آن است كه فقط حاوی آنچه آشكار می كند باشد. برای دكارت هر شناسايی متماير واضح نيز هست، اما نه به عكس.
18- Doute méthodique.
19- Méditations métaphysiques, op. cit., p. 36.
در اين «قاطعيتي» كه دكارت به شك خود نسبت می دهد برخی از معاصرانش توانسته اند با دلايلی متقن شك كنند. ميان متفكران بعدي، نخست نيچه و سپس هايدگر، هريك به گونه ای كاملاً ديگر، شك دكارتی، من می انديشم، من هستم و نتايج مترتب بر آن را ناشی از بغرنج هايی می دانند كه دكارت آنها را نديده و نشناخته است. در اينجا ما فقط به اين نكته توجه می دهيم كه هر گامی كه دكارت در شك دستوری خود برمی دارد، بر اساس بی چون و چرايی حقايق به اصطلاح ابدی برمی دارد كه هرگز نمی توانند برای او محل ترديد باشند، و همين طبعاً از قاطعيت شك ادعايی دكارت می كاهد. چه همانطور كه خواهيم ديد، «حقايق ابدي» برای دكارت شك كردن به معنای فكر كردن را اساساً ممكن می سازند. در مورد انتقاد هايدگر به انديشهی حقايق ابدی (كه هرگز منحصر به انديشهی دكارت و لايبنيتس نيست) رجوع كنيد به:
M. Heidegger, Sein und Zeit, op. cit., S. 226 ff.
20- Discours de la méthode, Texte et commentaire par E. Gilson, 1962, pp. 32-33 cf. Le commentaire correspondant d’Etienne Gilson, pp. 101-111.
۲۱ دكارت انديشيدن به معنای شك كردن در همه چيز را كه نتيجه اش پی بردن انديشه به خود، يا به عبارت ديگر خودشناسی انديشه است نخست در تفكر سقراط می بيند: «وقتی سقراط می گويد او در همه چيز شك می كند، نتيجهی ضروری اش اين است كه او لااقل اين را می داند که شک می کند.» رجوع کنيد به:
Descartes, Règles pour la direction de l’esprit, op. cit., p 85. cf. aussi E. Cassirer, Das Erkenntnisproblem, op. cit., Bd. 1, S. 484.
22- W. Schulz, Philosophie in der veränderten Welt, 1972, S. 260.
23- Méditations métaphysiques, op. cit., p. 161-162.
۲۴ در مورد چرائی و چگونگی اهميت دكارت در علم و نيز در فلسفه رجوع كنيد به:
E. Cassirer, Die Philosophie der Aufklärung, 1971, S. 1-128.
E. Cassorer, Philosophie und exakte Wissenschaft, 1969.
E. Cassirer, Das Erkenntnisproblem, op. cit., Bd. 1 S. 440-505.
H. Scholz, Mathesis universalis, 2. Aufl. 1969, S. 27-95.
|
|