در همه چیز باید از نو کاوید و از نو نگریست

23.05.08 | آرامش دوستدار


فرهنگ دینی بر اعتقاد به «حقایق پرسش‌ناپذیر» متكی‌ست، از اعتقاد به این‌گونه حقایق معنا، محتوا و پیکر می‌گیرد و این حقایق را به صورت‌های گوناگون در خود بازمی‌تاباند، حتا به صورت‌هایی كه مستقیماً ارتباطی با دین ندارند، اما از ده‌ها و سدها راه و بی‌راهه به دین می‌رسند. در چنین فرهنگی باید با نگاهی هرچه جدی‌تر و انتقادی‌تر نگریست. منتها وقتی چند سد سال جهل متراكم به صورت جنون تبهكاری و ویرانگری در سرزمینی می‌تركد و از همه‌ی شكاف‌های آن پس از چنین انفجاری پژوهشگر و نقاد بیرون می‌ریزد، اما به‌خاطر هیچكس خطور نمی‌كند از رابطه‌ی این جهل بی‌لگام‌شده با اعماق آن فرهنگش بپرسد، باید به پژوهش‌ها و نقدهای این فرهنگ «پژوهش‌ناپذیر و نقدناكردنی» نیز بدگمان شد. منظور از نگرش جدی و انتقادی به هیچرو آنگونه بررسی به‌اصطلاح «علمی» نیست كه می‌خواهد احیاناً به كمك تئوری‌های رشته‌هایی از علوم انسانی در آثار بزرگان ما كشفیات محیرالعقول كند. منظور «خوض و تعاطی فلسفی» در «خفایای» موضوعی و موضعی آثار قدما هم نیست، كاری كه از حد مفاوضه‌ی درماندگی‌های شخصی‌شده‌ی فرهنگی ما در جامعه‌ای خودبین و خودستا و از همه‌ی دنیا طلبكار تجاوز نمی‌نماید، و نه هرگز این‌كه بگردیم ببینیم كجاها هنوز باید زنجیر شریعت را از پای طریقت برداشت تا این توسن بهتر به‌سوی حقیقت بجهد و در صورت امكان بپرد! همانگونه كه شریعت از آغاز تاکنون انگل و نابكار پرورده و بر گرده‌ی توده سوار كرده، تا نام و نشان دین و دینداری را در گوشش ‌بخواند، طریقت چرب‌ترین لقمه برای شیرین‌كامی‌های زبدگان فرهنگ ما و معتاد ساختن آنان به تغذیه‌ی «رموز و معانی پنهانی» بوده است. نفهمیده‌ایم كه قرن‌هاست این دو آیین كامیابی به ما می‌آموزند که چگونه می‌توان در آنِ واحد سواری داد و در مراتع عالم عِلوی چرید؟

تا زمانی كه ما در پوست گرم و نرم قدما و ملكوت‌های زمینی آثارشان می‌خزیم و می‌خرامیم و به بركت چنین ایثاری از جانب آنان به خواب خوش و بی‌مسئولیت خود ادامه می‌دهیم، همچنان در خویشتن فرهنگی‌مان زنده به‌گور خواهیم ماند، و نه تنها از تجارب هزاران‌بار تكرارشده‌ی آنان نخواهیم آموخت و بر خود چیزی نخواهیم افزود، بلكه بیش از پیش از خود تهی‌تر و «سبك‌بارتر» و از نفخات قدسی آنان معطرتر و متورم‌تر خواهیم گشت. فرآوردهای این فعالیت بی‌دردسر و نمایشی، آن‌جا كه به اندازه‌ی كافی پشتكار و استعداد داشته باشیم، بادكنك‌های ادیبانه و هنرمندانه‌ای هستند كه آن بازیگران جاودانی از ما در آسمان فرهنگ این سرزمین به اهتزاز درمی‌آورند، اینقدر ما امروزیان سبک و بی‌وزنیم. هیچ كاری آسان‌تر از این نیست كه خانه‌ی قدیمی این فرهنگِ انباشته از تکرار خویش را با اینگونه زیورهای اضافی و تكراری‌تر آذین ببندیم و بدمنظرتر كنیم. دشوار آن است كه با ذره‌بین در اعماق این فرهنگ چون رویدادی بیگانه بنگریم تا ببینیم چه در آن می‌یابیم. منظور از این بیگانه‌نگری، یافتن و بازیافتن خودمان از و در این گذشته‌ی فرهنگی‌ست كه پرورشگاه ما بوده و هست. فقط با چنین شیوه‌ای می‌توان بندهای پرورنده و در واقع اسیركننده‌ی آن را شناخت و از تن خود باز كرد. فقط در این‌گونه زورآزمایی می‌توان نیرومند شد، كم‌كم روی پای خود ایستاد و مركز ثقل خویش را در خود پدید آورد. با دو دست و یك پا به سهروردی، مولوی، حافظ یا دیگران آویزان شدن، تاب خوردن، تا بلكه پای دیگرمان به كانت و هگل، نیچه و سارتر گیر كند و این دو رشته‌ی متنافر و متنافی فرهنگی در ما به‌هم بپیوندند، حداكثر به این منتهی خواهد شد كه ما از هم جر بخوریم. بنابراین مراد از نگریستن جدی و انتقادی، كه هم دانایی و ورزیدگی می‌خواهد و هم بردباری لازم برای بی‌پناهی و تنهاییِ ناشی از آن، كاویدن در بنیادهای تاریخی و فرهنگی‌مان است، درست در آن موضع‌هایی كه در و برای حیات تاریخی و فرهنگی ما «حقیقی‌تر»، «یقینی‌تر» و «تردیدناپذیرتر» می‌نمایند. بنیادهایی كه به سبب همین «حقیقی» و «یقینی»بودنشان خود را در برابر ما رویین كرده‌اند و ساختاری به فكر ما داده‌اند كه دیگر قادر نباشد در آن‌ها رخنه كند، «حقیقت» و «یقینشان» را بیازماید، بسنجد. وسیله‌ی موثر این فرهنگ در برآوردن چنین منظوری از یكسو ارعاب و از سوی دیگر ارتشای معنوی بوده و نتیجه‌اش زبونی و بی‌رفتاری ما در برابر خداوندان فرهنگمان. در زمان ما عدم امكان خوداندیشی تاریخی ـ‌ فرهنگی را عموماً به این می‌توان شناخت كه با دستاوردهای «متفكران» گذشته‌مان و نیز با آنچه به‌گونه‌ای از متفكران غربی به چنگمان افتاده، سمساری و سقط‌فروشی فرهنگی می‌كنیم، به این گمان باطل كه می‌پژوهیم و می‌اندیشیم. این یعنی با دست خالی سوداگری كردن یا در پوست دیگری غریدن. رونق روزافزون این كسب از هم‌اکنون بازار فردا را برای آیندگان تضمین می‌كند و اطمینان می‌دهد كه آنان نیز همین راه بی‌خطر را به جان و دل خواهند رفت.

فراوانند خانه‌شاگردهایی كه ارباب شده‌اند و جوجه‌مشتی‌هایی كه به مقام جاهلی و یكه‌بزنی رسیده‌اند. اما به‌حكم منطقِ درونیِ اطاعت و انقیاد، هیچ خانه‌شاگردی بر اربابش فزونی نجسته و هیچ عربده‌جویی نوچه‌ای با دل و جرأت‌تر از خودش نپرورده است. در تبلور این منطق درون‌زاد ایرانی‌الاصل که در اسلام، یعنی چسبناک‌ترین خمیرِ دینی، پس از یهودیت اما بدون اصالت آن، تجدید حیات می‌كند، بندگی فرهنگی ما آغاز می‌شود و تا زمان كنونی ادامه می‌یابد. فرهنگ ما، از آن‌جا كه آدمی خود را با ارعاب و تخدیر مطیع و منقاد بار آورده، در برابر ما مصونیت ذاتی دارد، از این‌رو هیچگاه ما نتوانسته‌ایم در مبانی فرهنگمان با سوءظن بنگریم. هیچگاه فكر ما بر پایه‌های این فرهنگ نكوبیده است تا بفهمد سست یا سترگند. سركشی احتمالی این «ما»ی فرهنگی، آن‌چه تاریخاً در سودازدگی‌های شاعرانه و آسمانی‌رنگ اظهار وجود كرده و نه در كندن و پشت و رو كردن هشیارانه‌ی زمین‌های زیر پامان كه قرن‌هاست فرهنگ ناشناخته‌مانده‌ی ما را در خود مدفون ساخته‌اند، حداكثر شكایت آدمی به ستوه آمده از ادبار و تدّنی روزگار وقت بوده و هم امروز نیز جز این نیست. اینكه این شكایت به سبب قهر و تنگنای واقعیت‌های زیستی به عالم خیال پناه برد و انگار كه به اكسیر زندگی دست یافته، تسكین را سراسر عمر در باده‌ی گلگون و دامن معشوق، آن‌هم غالباً از نوع خنثی و انتزاعی‌اش بجوید و دلش به‌هم نخورد - آن‌چه حافظ با زبردستی حرفه‌یی‌اش حتا در خواب می‌کند - یا در هشیاری خیامانه ‌گاه از مواهب دریغ‌شده یا فرضاً پیش‌آمده و غنیمت‌دانستنی نیز درگذرد و آسودگی واقعی را در نازادن ببیند، در هر دو مورد به یک اندازه حاكی از تسلیم ما در قلمروی فرهنگی‌ست كه میان زمین و آسمان الاهی‌اش مصلوب گشته‌ایم. مصلوب‌گشتن یعنی در قالب‌های پیش‌ریخته و پیش‌ساخته‌ی دینی میخكوب‌شدن، یعنی از تحرك، از رشد و رویشی طبیعی بازماندن.



©aramesh-dustdar.com
استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع و نام نویسنده مجاز است