تـرس از اندیشـیدن در فرهنـگ رمـوز و اسـرار
01.06.08 | آرامش دوستدار
اگر چشمانمان را خوب بازكنیم و باشكیب و جرأت در فرهنگمان بنگریم، در جریان آن هیچ فراز و نشیبی نخواهیم یافت كه خود را از نظر اندیشه بطور اساسی از دورههای دیگر این جریان متمایز ساخته باشـد، بهنحـوی كه بتـوان مایهای از آگاهی در آن بازشناخت و از آن برای ساختن این جامعه استفاده كرد. هر دورهای از آنـ كه زورمند باشد و بهحساب آیدـ در بهترین لحظاتـش خلطی بوده از فكر یونانی در قالبهای اسلامـی، یا حداكثر شوریده حالیهایی از كـش و واكـشهای عارفانهی آدمی با خدایـش. هر دو یك آرمان را به دوگونه جلوهگر ساختهاند: «عقلی» و شهودی. پیوسته چنین سازهایی را قدمای ما هربار از نو كوك كردهاند و با آنها نواهای روحپرور در دستگاههای جوراجور اما هماصل برای دلهای بیقرار ما نواختهاند. همه ملهم از یك منشأ، همه متكی به یك ملجأ. هنوز ما از این نغمهسرایـیهای یكنواخت كه جایگزینی هم طبعاً برایشان نداریم خسته نشدهایم. اینقدر در شیدایی بهگذشتهمان خستگیناپذیریم! جایی هم كه خسته شدهایم، ظاهری و گذرا بوده، یا در واقع بیشتر و شاید منحصراً در این حد و از اینرو كه وسوسهی محیط رنگینشده از سوغاتهای غرب بنوبهی خود ما را گرفته، بهدامی دیگر انداخته، و ما با همان ولع و ذائقهی پیشین اینبار از چنین طعمهای خوردهایم و میخوریم. اما در حقیقت همان سوز و سازهای ایرانیـ اسلامی همیشه سرابهای فرهنگی ما بودهاند: هرچه اثیریتر و كیمیایـیتر، گوهـرینتر و پُرارزشتر بـرای مـا كه بخاطـر تمـاشـای اینـگونـه معركهگیریهای حیاتـی، روح خود را از آغاز پیدایـش فرهنگمان به سازندگان آن فروختهایم. سرّ و رمز در فرهنگ افسونشدهی ما كلیدی بوده است برای بستن هر درِ نابودهای بر خودمان از رو و تو، از بیرون به درون و از درون به بیرون، تیشه و مالهای بوده است برای بالابردن جـرزها و دیـوارهای تـودرتـو در وجـودمان و در پندارمان، تا خود را از ترس نیشتـر اندیـشیدن در تابوت آنها زندهبهگورتر كـرده باشیم . بهجای آنكه اندیشـیدن بیاموزیم و با جویایی و پویایی آن درصدد یافتن و گشودن منافذ و منفجر ساختن دخمههای هستی خود برآییم، تاریكیها و سیاهیهای فرهنگیمان را روشن كنیم، گرههای گوریدگیهای روحی و جسمیمان را بازنماییم، خود را در هر دورهی بعدی تا آخرین نفس در پرده و كلاف اسرار آنها هرچه بیشتر پیچیدهایم. اوج پرواز یا در واقع خزندگی آسمانـی ما، كه «عقلمان» در برابرشـ هرگاه اساساً بهدنیا آمده باشدـ ناقصالخلقه و افلیجی بیش نبوده، عرفان نام دارد و لودهندهی سرشتیست مالامال از مكنونات. نه فقط غولهای عرفانی ما در محو و صحو خود سینهای نداشتهاند كه بهیاد جانفزای معبودشان شـرحه شـرحه نكرده باشـند، نه فقط خلأ اندیـشهای نبوده كه اینها با الهـام از حلاجها و شمسها پُر نساخته باشند، بلكه ما امروزیها، ما برناهای فرتوت نیز در اینگونه مخدرها و منومها محركهای «بیـداریمان» را مـییابیم، آنهـا را نگهبانان و مـؤذنان صـلا و صلات فرهنگیمان مـیدانیم. و به درستـی، در فرهنگی كه خرد و فرزانگـیاش از فرط خودبافـی و كثرت استعمال نـخنما شده است. هر ایرانی مأنوس با این ادب كهنسالـ آنهایی كه به این ادب بیگانهاند نیز لافش را میزنندـ انبانیست از عقاید و افكار جاودان پیشینیان كه او را با جور استادانه یا سلوك عرفانـی خود از رنـج اندیشیدن شخصی و فردی مستغنی ساختهاند. طریقت نام دیگری برای این سلوك است بهعنوان پادزهر در برابر شریعت! از خرد هم مانند دلیری و راستی در فرهنگ ما زیاد نام برده شده. اما همهی اینها بهسبب بیبنیادیـشان سرانجام در همان بحر عرفان كه همـهچیزدار و همـهچیزخـوار است و خصوصاً در سلوكـش جراحتهای شریعتیمان را نیز میشوید، حل و مستحیل شدهاند.
|
|