فلسفه نه ستیز بلکه رویارو اندیشیدن است

05.06.08 | آرامش دوستدار


گفت‌وگوی نشریه‌ی «باران» چاپ سوئد با آرامش دوستدار

پرسش: از اولین مقاله‌ها كه در «الفبا» تحت عنوان «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» منتشر شدند تا حالا که می‌بینیم كتاب آن نیز بطور کامل منتشر شده، بیست سال گذشته است. چرا این زمان طولانی طی شد تا كتاب «امتناع تفكر در فرهنگ دینی» تدوین و منتشر شود؟

آرامش دوستدار: توضیحی كه در وهله‌ی اول می‌توانم بدهم این است: ارجاع به پیشگفتار چاپ دوم كتاب «ملاحظات فلسفی» نشان می‌دهد كه وقتی من پس از تحصیل فلسفه در آلمان به ایران برگشتم و در دانشگاه تهران تدریس فلسفه را شروع كردم، مواجهه‌ای كه با شاگردانم در آنجا صورت می‌گرفت كم كم من را متوجه مشكلات فكری آنها كرد. بخصوص از حیث خلط‌هایی كه می‌كردند میان فلسفه و پنداشت‌ها‌یی كه از آنها به عنوان فلسفه یاد می‌كردند و انتظاراتی که بر اساس همین مناسبات از فلسفه داشتند. یكی از موارد و جنبه‌هایش این بود كه بسیاری از بزرگان ما را، حتا بدون اینكه فیلسوف شمرده و به این نام پذیرفته شده باشند فیلسوف می‌خواندند. بویژه حافظ و مولوی را. اگرچه اولین بار نبود كه به چنین پنداشتی برمی‌خوردم، اما این امر در مواجهه مستمر با دانشجویان به طوری جدی ذهنم را مشغول كرد. و چون من نسبت به موضوع كنجكاو بودم، کنجکاویم به این منتهی شد كه بفهمم اصلا" تصور ما از فلسفه ودرك فلسفی امور چیست. با این نوع دید که به آن اشاره کردم، پیش از اینكه به اروپا بروم آشنا بودم، اما آشنایی طبعاً و الزاما" آگاهی نیست. نخست هنگام تحصیل در آلمان متوجه شده بودم چه شكافی میان این دید و فلسفه وجود دارد. و حالا در مواجهه با دانشجویان نگرش آگاهانه‌تری نسبت به موضوع پیدا كردم. یک سلسله خاطرات مربوط به تجربه گذشته نسبتا" دور در این زمینه از طریق گفت و گو با دانشجویان در ذهن من از نو زنده شدند. یعنی این بیداری در من ایجاد گشت كه ما نه تنها اساساً نمی‌دانیم فلسفه چیست بلكه به سختی می‌توانیم راهی پیدا كنیم برای رسیدن به تفكر فلسفی. همین امر باعث شد كه در سال ۱۳۵۴ كتابی بنویسم با عنوان «ملاحظات فلسفی در دین، درعلم ودر تفكر فلسفی». قرار بود بخش «تفکر فلسفی» جداگانه نوشته و منتشر شود، كه هرگز نوشته نشد. در کتاب نامبرده در وهله اول من سعی كردم این دو نوع نگرش، یعنی بینش دینی و دید علمی را از هم متمایز كنم. این كتاب پنج سال بعد از نگارشش چاپ و منتشر شد. کتاب قرار بود در سال ۱۳۵۶ در «مرکز ایرانی مطالعه فرهنگها» به چاپ رسد. آن‌زمان من با استفاده از «فرصت مطالعاتی» به آلمان رفتم. سال بعد انقلاب روی داد. وقتی برگشتم شش ماه از تأسیس حکومت اسلامی گذشته بود و هنوز کتاب چاپ نشده بود. كتاب را پس از مروری دادم به انتشارات «آگاه» و درآنجا در سال ۱۳۵۹ منتشر شد. این کتاب در عین حال مبنایی بود برای برخورد من با تصورات دانشگاهی ما از فلسفه و پیدا کردن مشابهت فکر دانشگاهی ما با فكر عمومی در فرهنگ ما. بعد از بستن دانشگاهها كه برگشتم به آلمان، تصمیم گرفتم طرحی بنویسم و منتشر کنم دراین باره كه چرا من ادعا می‌کنم ما فیلسوف نداشته‌ایم. این كار را در مجله «الفبا» در پنج شماره از سال ۱۳۶۱ تا سال ۱۳۶۳ در زمان حیات غلامحسین ساعدی كردم و این شد در وهله اول گرده اصلی كار من که با همان عنوان اخیرا" به چاپ رسیده است. اما اینكه چرا بیست سال طول كشید تا کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» منتشر شد. به این دلیل كه در این سالها من روی مقالات و كتابهای دیگری هم كار می‌كردم. از سوی دیگر این کار برای من یك آزمون بسیار دشوار بود. مرا وادار می‌كرد پاسخی برای این پرسش، که چرا من می‌گویم ما هیچگاه فیلسوف به معنای یونانی و اروپایی آن نداشته‌ایم، پیدا كنم. یافتن این پاسخ مستلزم توجه به بسیاری از رگه‌های مهم فرهنگ ما بود. در نتیجه برای بارور كردن طرحی كه در پنج شماره مجله ﴿الفبا﴾ نوشته بودم به زمانی چنان دراز، که شما به آن اشاره کردید، احتیاج داشتم.

پرسش: چرا بخش سوم كتاب «ملاحظات فلسفی» منتشر نشد. فكر نمی‌كنید پیش از انتشار كتابی چون «امتناع تفكر در فرهنگ دینی» لازم بود خواننده شما بداند منظور شما از تفكر فلسفی چه هست تا بتواند به جوهره كتاب جدید شما نزدیك بشود؟

آرامش دوستدار: چنین چیزی غیر ممكن بود. زمانی که ملاحظات فلسفی را می‌نوشتم هنوز این مسئله در بعدهایش به این صورت که در کتاب «امتناع تفكردر فرهنگ دینی» باز نموده‌ام برای خودم شناخته نشده بود. وقتی من می‌خواستم نشان دهم كه ما اساسا" فكر فلسفی نداشته‌ایم، با این مسئله نیز روبرو شدم كه چگونه می‌توانم در جایی که مدعی هستم که اندیشیدن وجود نداشته است، بدون هیچ زمینه‌ای این را منتقل کنم كه فلسفه چه هست. این در تمثیل به آن می¬ماند که شما بخواهید به کسی که فقط در برهوت زیسته اما چه‌چیزی و چگونگی برهوت را نمی‌شناسد بفهمانید کشتزار چیست. به طور کلی باورم نمی‌شود كه آدم بدون یك¬چنین پیش‌زمینه¬ای قادر باشد چیزی را كه هرگز نداشته ـ در اینجا منظورم فلسفه است ـ بفهمد. پیش از این من باید نشان می‌دادم كه چرا چنین حرفی می‌زنم. چون اندیشیدن فلسفی یا هر چیز دیگر را نشناختن و مدعی داشتن آن بودن برای من واقعا" یعنی نیندیشیدن به معنای جدی كلمه. به همین سبب كوششم بر این بود كه ابتدا روشن کنم و مدلل سازم که آنچه ما از نظر فرهنگی هستیم چیست و این را در نمونه‌هایی مهم نشان بدهم و بعد به این بپردازم كه آنچه نداشتیم چیست.

پرسش: آیا حالا قصد دارید آن بخش سوم را بنویسید یا می‌خواهید بررسی موضوعات کتاب اخیر را ادامه دهید؟

آرامش دوستدار: هیچکدام. شاید لازم باشد كه خود من كمی از این كتاب ـ منظورم «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» است ـ فاصله بگیرم. اما خواننده این کتاب نیز زمان می‌خواهد تا بتواند آنچه را كه نویسنده‌ مدعی است، و ادعایش فكر می‌كنم ادعای بزرگی باشد و گاهی وقتها، همانطور كه نگرشهای دیگر او در نوشته‌های پیشین نیز خواننده را شوكه كرده‌اند، دریابد و بسنجد. به موازات کوشش در فهمیدن کتاب و فهمیدن بغرنج‌های مطرح شده در آن، باید كسانی كه كتاب را می‌خوانند یا درباره آن می‌نویسند، با حوصله به مسائل اصلی كه در آن بررسی شده‌اند بپردازند، بی آنکه بخواهند مخفیانه از کنار بغرنجی که کتاب مطرح کرده بگذرند یا تعمدا" آن را نفی کنند، تا من بهتر بتوانم گونه تاثیر کتاب را بشناسم و آن شناخت را در نوشتن کتابی بعدی در باره فلسفه در مد نظر داشته باشم. بویژه اینكه سیستم و شبکه کلی این كتاب طوری است كه نمی‌شود آن را به سهولت خواند و پیش رفت. این را هم باید در مورد بخش سوم «ملاحظات فلسفی» بگویم: نمی‌شود طرحی را که من بیست و هشت سال پیش در نظر داشته‌ام امروز از سر گرفت، بویژه که آنچه من از آن پس نوشته‌ام نمی‌تواند در نگرش کنونی من بی‌تأثیر بوده باشد. مشكل دیگر این است كه امروز گفتن اینكه فلسفه چیست بسیار دشوارتر از سه دهه پیش است. از جمله به سبب پیش آمدن مسئله نقش زبان در فكر و بر عکس. هیچ فکری در هیچ زمینه‌ای و رشته‌ای نیست که بتواند خود را از پرداختن به مسائل زبانی بی‌نیاز بداند، مگر آنکه به عللی آگاهانه از این موضوع صرفنظر نماید. با توجه به آنچه بدان اشاره کردم، فراهم آوردن زمینه‌ی برای پرداختن به فلسفه چون موضوع برای من بسیار دشوار است در صورتیكه این كار برای یك نویسنده اروپایی ساده است و لزومی ندارد اینقدر او را گرفتار نماید.

پرسش: در گفت و گویی اشاره كردید كه جوهر اصلی تفكر شما در «امتناع تفكر در فرهنگ دینی» بیان شده است. در صورتی‌كه پیش از این كتاب «ملاحظات فلسفی» و «درخششهای تیره» از شما منتشر شده است. چه ویژگی خاصی در این كتاب یعنی در «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» هست؟

آرامش دوستدار: «امتناع تفكردر فرهنگ دینی» بر دو كتاب پیشین من از نظر کلیت تز، توضیح و استدلال و نیز آوردن گواههای برجسته شمول دارد. اما نه به این معنا كه آدم را از خواندن دو كتاب قبلی بی‌نیاز می‌كند. به هیچرو. لیکن به طور اخص فكر می‌كنم که اگر آدم كتاب «ملاحظات فلسفی» و «درخششهای تیره» را بخواند، بویژه در كتاب اول تازه رگه‌ها و مفاهیمی پیدا می‌كند كه آنها را جز به اختصار در «امتناع تفكردر فرهنگ دینی» نمی‌تواند بیابد. به پدیده‌ها و نكاتی که خواننده برای نخستین‌بار در آن دو كتاب می‌بیند و می‌آموزد، در «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» دیگر بازنگشته‌ام، مگر در حد اشاره.

پرسش: آیا آن دو كتاب را می‌توان مدخلی بر این كتاب سوم دانست؟

آرامش دوستدار: هر دو کتاب می‌توانند به فهمیدن کتاب سوم كمك كنند. در «ملاحظات فلسفی» من بیشتر به توضیح این امر پرداخته‌ام كه اساسا" دین چه می‌تواند باشد. و از آن پس این سابقه ذهنی را در واقع ایجاد شده گرفتم و در نوشتن كتاب کنونی بر آن متکی بوده‌ام. در عین حال كتاب «درخششهای تیره» نیز به تكمیل این زمینه كمك می‌كند. شمول داشتن «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» خواننده را از خواندن آن دو کتاب پیشین بی‌نیاز نمی‌کند. خواندن دو كتاب نخست كمك می‌كند تا خواننده مستقیم‌تر با مسائلی مواجه شود كه به صورتهای بعدی‌شان در دوره كنونی ما برمی‌خورد. می‌توانم بگویم «درخششهای تیره» كاربردی است در دوره‌ای از فرهنگ ما برای تز كلی «امتناع تفکر در فرهنگ دینی». شاید خواننده بتواند ببیند كه برخی از مبانی کتاب کنونی به صورت گرده در آن دو كتاب هم آمده است. شمول «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» به این سبب است كه می‌کوشد تزی را به شكلی همه جانبه توضیح و مستدل کند. اسمش را تئوری نمی‌گذارم چون به نظر من تئوری واژه گنده‌ای است، یا سنگی بزرگتر از آن که من بتوانم با این کتاب بردارم. هر چند كه ما عادت داریم به راحتی برای هر توضیح یا توجیه موجه یا ناموجهی از آن استفاده كنیم. اما من به خودم اجازه سوء‌استفاده یا استفاده نابجا از مفهوم تئوری نمی‌دهم. بنابراین اسم این کار را می‌گذارم مدلل كردن یك فكر پایه‌ای كه در نتیجه به سبب شالوده‌یی بودنش می‌تواند نكاتی را كه در «درخششهای تیره» شاید در هاله‌ای از ابهام آمده‌اند نشان بدهد. به همین دلیل این تز درکتاب سوم در پرشمول‌ترین صورتش با نشان دادن وجوه كاملا" مشخص و برجسته در فرهنگ ایران باستان و اسلامی ما مستدل و مدلل شده است.

پرسش: زمانی كه بخش‌هایی از «امتناع تفكر در فرهنگ دینی» در «الفبا» منتشر شد و بعد «درخشش‌های تیره» و مقالاتی از شما در خارج از كشور انتشار یافت، به نظر می‌رسد پاسخ خود را نگرفت و افرادی که اهل اندیشه بودند چندان به آن نپرداختند. دلیل این امر را در چه می‌بینید؟

آرامش دوستدار: كتاب عمدتا" با سكوت مستقیم و رسمی به اصطلاح «اهل تفكر» روبرو شد. در عین حال تأثیر زیرزمینی‌اش را، عموما" بدون ذکر مأخذ همه‌جا می‌توان دید. دلیل سکوت در چند چیز خلاصه می‌شود: یكی اینكه تصور می‌کنم فهمیدن این كتاب که در فرهنگ ما سابقه نداشته، تاب و شکیبایی ذهنی می‌خواهد. یعنی آدم باید گام به گام با بغرنجهایی كه در این كتاب مطرح و توضیح می‌شوند پیش برود تا بتواند آنها را بفهمد. این کتاب به بیرون کشیدن و نشان دادن بغرنجها و لایه‌ای تودرتوی نادیده و پنهان‌مانده‌ای می‌پردازد که سراسر فرهنگ ما از آنها انباشته است. و من مدعی‌ام که فشردگی توانفرسای این کتاب در نمایاندن چنین ساختار پیچیده‌ای ناگزیر به همان اندازه از خواننده انتظار ایستادگی و همگامی خستگی‌ناپذیر دارد که زبان تشریح و تحلیل خود را متناسب با اینگونه محتوا روشن، صریح، دقیق و چابک می‌داند. محتوا و زبان بیان آن، با هم که در نظر بگیریم، دشواری خواندن و فهمیدن کتاب را مضاعف می‌سازند، چون هر دو برای ما بیگانه‌اند. ما ایرانی‌ها آدمهایی آسانگیر و كم‌حوصله‌ هستیم و دلمان می‌خواهد هر مطلبی را به سرعت برق درک کنیم. وقتی می‌گویم در فرهنگ ما به سبب دینی بودنش اندیشیدن جایگاهی نداشته، طبیعی است که فهمیدن این كتاب‌ در چنین بعدی از فرهنگ و تاریخ نمی‌تواند آسان باشد. یک علتش همین است. یعنی فهمیدن این کتاب زمان بیشتر و مطالعه با حوصله و مكرر می‌خواهد. اما بجایش ما از اول سعی می‌کنیم جایی مچ نویسنده را بگیریم و به زیست ذهنی راضی از خودمان همچنان ادامه دهیم. صحبت این است كه اول حوصله داشته باشیم كم‌كم بغرنجها و توضیح آنها را بفهمیم و بعد معترض شویم به اینكه اگر چنین است، پس تا حال ما در این فرهنگ چكاره بوده‌ایم! و سعی کنیم بطلان تز کتاب را مدلل نماییم. این فرهنگ پیشینه‌اش به زرتشت می‌رسد. چنین پیشینه‌ای تأثیر بسیاری در فرهنگ اسلامی ما داشته است، اما در تمام این هزار و دویست سال گذشته ما مطلقا" در پی این نبوده‌ایم که اندیشیدن بیاموزیم، در عوض همه سعی‌مان را کرده‌ایم که فکر نکنیم، بلکه بازگوییم آنچه را پیشینیان ما نیندیشیده گفته‌اند. خیلی‌ها هستند كه اصلا" نمی‌خواهند این را باور كنند که ممکن است چنین اتفاقی افتاده باشد، یعنی ما در سراسر تاریخمان نیندیشیده باشیم. چون این فرض بیدرنگ شامل حال خودشان می‌شود. این مقاومت حتا اگر به صیانت نفس هم تعبیر شود، مانع از این می‌گردد كه آثار پیشینیان را با پرسش و تردید بخوانیم تا ببینیم نکند آنان که پشتوانه ما هستند نیندیشیده‌ باشند، و در اینصورت کار ما البته زار خواهد بود. شاید به همین دلیل به نوشته‌های من توجه کافی نشده. نكته دیگر اینكه نوشته‌های من چون در خارج از كشور منتشر شده‌اند و در داخل کشور امکان نشر نیافته‌اند طبیعتا" بخشی از مخاطبین خود را به دست نمی‌آورند، از دسترس بسیاری از ایرانیان دور می‌مانند و نمی‌توانند همه‌جا گیر شوند. تعصبی هم كه ما روی گذشته داریم مهم است. ما خیال می‌كنیم حافظ در شعرش الزاما" حرف مهمی زده، آن را اندیشیده. در صورتی كه به زعم من، چنانکه در پیشگفتار «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» نشان داده‌ام، نمی‌توانسته اندیشیده باشد. از سوی دیگر وقتی با ادعایی که من کوشیده‌ام مستدل سازم، حافظ كه «سَرَور» فكری ماست نیندیشیده باشد، خواننده به درستی به این نتیجه می‌رسد، یا باید برسد، که پس وای به حال ما. این تصور باعث می‌شود ما چنین کتابی را پس بزنیم. با وجود این، چنانکه اشاره کردم، باید بگویم که من تأثیر نوشته‌هایم را همه‌جا می‌بینم.

پرسش: اشاره کردید به حافظ. برای ما سخت است که کسی باورهایمان را زیر سئوال ببرد و به نقد کشد. گاه می‌بینیم كه شما را به نوعی ایران ستیزی متهم می‌كنند. نسبت به چنین قضاوتی چه نظری دارید؟

آرامش دوستدار: در وهله اول باید بگویم که کار فلسفه نه ستیز بلکه رویارو اندیشیدن است. چون روال فكری من به سختی نقادانه است و این روال هستی فرهنگی ما را به قول شما، زیر پرسش می‌برد، در نتیجه موجب سوءتفاهم‌هایی هم می‌شود. به من نه تنها ایران ستیز بلکه دین ستیز و حتا «دین‌ساز» هم گفته‌اند. هر سه در واقع اسناد بستن است و یاوه و مهمل. اشکالی که من در دین می‌بینم این است که دین بجای آنکه جنبه‌ای از فرهنگ باشد و بماند، حاکم آن گردد، کاری که در سراسر تاریخ ما کرده است. جز این، ستیز در واقع یك واکنش ناسنجیده و صرفا" احساسی نسبت به مسائل است. قصد من این بوده نشان دهم که در سراسر فرهنگ اسلامی ما غیرممكن بوده كه اصلا" کسی ـ به جز دو استثنای بی‌تأثیر ـ توانسته باشد بیندیشد. اندیشیدن برای من منحصراً از پرسیدن ذهن ناوابسته می‌تواند برآید. پرسش و ناوابستگی نباشد اندیشیدن ممتنع می‌گردد. در مورد ایران هم تاكید كرده‌ام و مستدل ساخته‌ام كه ما اگر چیزی بوده‌ایم و داشته‌ایم در زمان ایران كهن بوده‌. از سوی دیگر به عللی که در «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» به دست داده‌ام، من مغایرتی می‌بینم که کسی هم ایرانی باشد و هم مسلمان. موکدا" بگویم که مسلمان برای من، با این گذشته فرهنگی، به هیچ‌رو فقط کسی نیست که اسلام دینش باشد، بلکه مسلمان، به سبب سابقه دیرپای فرهنگ تاریخی‌ اسلام، برای من هر کسی است که در این فرهنگ زیسته و پرورده، اعم از یهودی، مسیحی، زرتشتی و بهایی. در این ارتباط درکتاب «امتناع تفكر در فرهنگ دینی» به تفصیل به این امر پرداخته‌ام كه جداً باید پرسید: چگونه كسی چون فردوسی، پایه‌گذار زبان فارسی ما، به نوعی كه زبان فارسی بدون او، او كه در تمام عمرش درباره ایران باستان نوشته و اندیشیده، اصلا" می‌توانسته مسلمان بوده باشد؟ آنچه باید تاكید كنم اهمیت ایران كهن است كه اوجش در دوره هخامنشیان نخستین بوده. اهمیت ایران در اروپا نیز به واسطه اسلام نیست، به ایران كهن بر می‌گردد. چنانکه این را نیز در کتاب نامبرده تحلیل کرده‌ام، اهمیت ایرانیان كهن در این بوده و هست که اولین مؤسس دولت و سیاست کشوری و اجتماعی در زمان باستان بوده‌اند. و این بویژه در زمان پایه‌گذاری دولت توسط كوروش و داریوش صورت گرفته. یك جنبه خیلی مهم آن دوره درنوعی بردباری و مدارای دینی است كه برای كوروش و داریوش الزاما" مشکل خارجی بزرگی نداشته، چون بالقوه و جزو نگرش و دید زمانه‌شان نسبت به زندگی جوامع بوده است. اما شگفت‌آور این است که این دو پادشاه به اهمیت این دید و نگرش پی می‌برند و آن را بصورت سیاست یک دولت بزرگ متحقق می‌سازند. برای شناخت این امر که شکل بالقوه این نگرش از چه ناشی می‌گردد، باید به «ملاحظات فلسفی» رجوع کرد، و برای شناختن این امر که چگونه کوروش و داریوش این نگرش بالقوه را به فعل در می‌آورند، به «امتناع تفکر در فرهنگ دینی». در دوره اسلامی، ما به‌كل این ویژگی را از دست می‌دهیم که هیچ، شیوه‌ای ضد آن پیش می‌گیریم. اهمیت دیگر ایران كهن به ایجاد دولت مركزی در کانون سرزمینهایی بوده در منطقه وسیعی از شرق تا تاجیكستان، از غرب تا انتهای لودیه (تركیه كنونی) و بخشی از یونان و در جنوب تا شمال عربستان. حتا تصور ایجاد دولتی در چنین فضایی كه شامل اقوام گوناگون می‌شود بسیار دشوار است. سیاست چنین دولتی، به هر سان در زمان کوروش و داریوش، این بوده که هر کدام از این اقوام در سرزمین خودشان استقلال و آزادی خود را داشته باشند. ما از كنار این امر بی‌نظیر بسیار ساده می‌گذریم در صورتی كه مهمترین كاری است كه ایرانیان در تاریخ جهان توانسته‌اند انجام بدهند. اما در حاشیه پرسش شما از اینکه بخش سوم «ملاحظات فلسفی» نوشته خواهد شد، یا بررسی ممتنع بودن تفکر در فرهنگ ایرانی ـ اسلامی‌مان را دنبال خواهم کرد، می‌توانم بگویم که در نظر دارم در آینده به تحلیل و توضیح این موضوع بپردازم که جامعه ارثی ما با سرازیر کردن پاره‌هایی از جریانهای فرهنگی غرب به درون خودش با چه مشکلاتی روبرو می‌شود و شده است بی‌آنکه بدان آگاه باشد، و بعنوان آلترناتیو نشان دهم که ما با استفاده درست از فرهنگ غربی چه کار در خور و مناسبی برای فرهنگ خودمان می‌توانیم بکنیم، گرچه این کار آخری به مراتب از آن کار اولی دشوار‌تر است و از قبلش شهرتی هم نمی‌توان کسب کرد. طبیعتا" مشکلاتی که مورد نظر من هستند، نمی‌توانند از آن‌گونه باشند که اذهان عقب‌افتاده و ضدغربی آژیر خطرشان را از وحشت از دست دادن پایگاههای امنی که از نادانیهای پرورده و فطری شده در فرهنگ دینخوی ما برای خود ساخته‌اند دائما می‌کشند.

پرسشگر: بهمن امینی
فصلنامه‌ی فرهنگی و ادبی باران
مه ۲۰۰۵



©aramesh-dustdar.com
استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع و نام نویسنده مجاز است