مقاومت درونی
22.06.08 | آرامش دوستدار
خودشناسی با معیارهای ناخودین هرگز میسر نمیگردد. بنابراین، این کار را باید از درون و با معیارهای خودمان بکنیم و تا آنجا که ممکن است در این زمینه از اروپاییان بیاموزیم. چون آنان هم مبتکر خویششناسیاند و هم از این نظر تجربهکرده و ورزیده. بنابراین كافی نیست كه، نادانسته وتصادفی به تابوها برخوریم، و به همین اكتفا نماییم، بلکه باید دانسته و آگاهانه، تابوها را یکایک بیابیم و بشکنیم، تا قادر شویم فرهنگمان را برهنه کنیم و برهنه ببینیم. از اینطریق در واقع خواهیم توانست مکانیسم وابستگی خودمان را به دین بیابیم، از هم بشکافیم و فرهنگ خودمان را در تمام ابعاد دینیاش بشناسیم و آشکار سازیم. اما درست بهاینسبب هیچگاه مجاز نیستیم این را آنی از نظر دور بداریم که شناختن، چه ناظر بر ما و چه ناظر بر جز ما، همواره شرطش فاصلهگرفتن با آن چیزیست که میخواهیم بشناسیم. برای ملموسکردن این روال در خویششناسی فرهنگی میشود مثالی وارونه برای آن آورد. یعنی نشان داد که چگونه تیپ خاصی از یکی از بعدهای فرهنگی ما قادر به شناسایی خودش نیست، اما ما، در صورتی که از آن بعد نباشیم، میتوانیم او را بشناسیم: هر عارفی طبعاً عارفانه میزیید، اما نمیداند عرفان چیست تا زمانی كه عرفان برایش موضوع شناخت نشود. برای آنکه عارف کسیست که در عرفان، در اینجا یعنی موضوع شناخت برای ما، تحلیل رفته باشد. عارف كسیست یکبعدی که به هیـچ قیمتی نمیتواند خـود عرفانیاش را بشناسد. چون عارف واقعی نه «خود» دارد، نه وسیلهای برای «بیخود» شدن میخواهد و نه هیچگاه خالی از «هدفی»ست که او را وجوداً میسازد. بهمحض آنکه بخواهد خودش را از این «هدف» یا این هدف را از «خودش» جدا سازد، دیگر از او چون عارف چیزی باقی نمیماند تا شناخته شود. خود عارفان به اندازه کافی و حتا بیش از اندازهی کافی این را که حسب حالشان باشد گفتهاند. طبعاً نیز فقط عارفان نیستند که یک بعد بیشتر ندارند.
نخستین و تنها مشکل جدی در خودشناسی فرهنگی ما مقاومت درونیست و خود، اگرچه ظاهراً اینطور به نظر نرسد، یکی از عوارض فرهنگ دینی. فقط کسی که در حقیقتبینیاش با تمام نیرو پابرجا میماند و چشم از این خلأ برنمیدارد میتواند از چنین مهلکهای برهد و در چارهاندیشی بكوشد. وقتی خدای كسی را از او بگیرند، جای خالیاش را با یك چیز میتواند رفتهرفته پر کند: با از نوساختن خودش و پابرجاییاش در این کار. اینگونه خودسازی بیش از آنکه در برابر دیگری باشد،دنبال معارض بگردد و راضی شود از اینکه در زورآزمایی بر سر حرفش حریف احتمالی را از میدان بهدر کرده، ایستادگی در برابر همانخودیست که تاکنون داشته و دارد. هرکسی میتواند به راحتی در خرد و شرافت دیگری یا در خرد و شرافت پدر دیگری شک کند. اما شمار نسبی آدمهایی که قادرند در این یا در آن پیشامد در خردمندی و شرافت خود و پدرشان تردید نمایند چندتاست؟ به پدران مشترک فرهنگیمان که برسیم، این تردید بهخاطرمان هم خطور نمیکند.
|
|