دشواری آغاز کردن

29.06.08 | آرامش دوستدار


هر جامعه‌ای از لحاظ فرهنگی قهراً بر گذشته‌اش مبتنی‌ست. در عين‌حال اگر نخواهد ايستا بماند، بايد در تعارض با گذشته‌اش بزييد. اين آخری شرط ضروری و اساسی برای پويايی فرهنگی است. اگر هر کنون فرهنگی نخواهد نقش تابوت را برای گذشته‌هايش بازی کند، بايد با آنها درافتد، تا هم گذشته‌ها در اعزاز و اکرام نپوسند و هـم خودش را در تکاپوی مربوط زنده سازد و نگهدارد. اما تعارض فرهنگـی، که «ضديت» نيست تا از عللی پنهان چون رشک، عناد، فرومايگی و تعصب و تنگ‌نظری ناشی گردد، و آن را به هيچرو با اعتراض و تعرض هم نبايد عوضی گرفت، فقط در صورتی لفظ بی‌معنی و محتوا نمی‌ماند که کنونهای فرهنگی بتوانند در برابر گذشته‌ها از هر نظر بايستند و بدينسان به جنبه‌های قوت و ضعف آنها و خود پی‌برند. و اين طبيعتاً کار آسانی نيست در فرهنگی که تعارض برايش کاملاً ناشناخته بوده و مانده است. موضع‌گرفتن در برابر گذشتگان جسارت به شأن و مقام آنان نيست، بلکه تنها از اينطريق می‌توان نخست شأن و ارزش فرهنگی آنان را شناخت، سنجيد و شناساند. تا من ندانم مفاد، معنا و ارزش شعری مولوی چيست، چگونه است و به چه کار می‌آيد، هم از او خدايی مرده ساخته‌ام و هم خودم نعش‌کش او شده‌ام. عکسش که در تعارض صورت می‌گيرد اين است که بتوانيم بزرگانمان و از جمله او را از گورستان تکريم و تجليل درآوريم و خودمان، به‌جای آنکه گوربان آنان باشيم، با آنان ذهناً درآويزيم. اما عيناً به‌همين سبب که فرهنگ ما در تعارض پديد نيامده، سلطـه‌ی پايه‌گذارانش بر ما پسامدگان همچنان طبيعی‌تر گشته و عملاً طبيعت ثانوی ما شده. هر اندازه سلطه‌ی آنان افزايش يافته و بيشتر در ديد و ذهن ما ريشه دوانده، خطاناپذيری آنان برای ما و خطاپذيری ما در برابر آنان برای خودمان مسلم‌تر و يقين‌تر شده است. وقتی آنان برای ما «پزشک معنوی» باشند، ما طبعاً مي‌شويم «بيمار معنوی» آنان. اين ارتباط که يکي از شاخصهای اساسی و درونی فرهنگ ماست در مناسبت متقابل ميان ما و گذشتگان ما همچنان می‌پايد. خارج‌شدن از اين مناسبت يا درهم‌شکستن آن ناگزير تجهيزات بسيار و گوناگون می‌خواهد و دشوارتر از آن است که می‌نمايد، حتا با اين فرض که ما تصميم بگيريم آزمايشی در خودمان بنگريم و با خودمان دست و پنجه نرم کنيم. از کجا، با چه و چگونه شروع کنيم؟ در ادبيات فرهنگمان که مرکز ثقلِ آن باشد بنگريم، هيچ خط و مسيری که در زمينه‌ای معيـن از جايی آغاز شده باشد و به‌سـوی هدفی پيش رود نمی‌بينيم تا بتوان از آن پايگاهی برای حرکت ساخت. کتابهای تاريخی ما همه يکسره وقايـع‌نگاری‌اند، همچون گزارشی که پيشامدهايی را برحسب ترتب زمانی‌شان چون حکايت تعريف می‌کنند، بی‌آنکه هيچ اتفاق، يا هيچ ماجرا، يا هيچ حادثه‌ای نسبت به باقی اهميت کانونی يا لااقل بيشتر داشته باشد، مگر حوادثی که به لشکرکشيها، کشتارها، خلع پدر توسط پسر، يا کشتن اين آخری به دستور آن اولی مربوط می‌شوند. به همين سبب تقريباً هر حادثه‌ای را می‌توان حذف کرد، يا واقعه‌ای ديگر به‌جايش گذاشت، بـی‌آنکه در کليت رويداد تغييری حاصل گردد. علتش در واقع اين است که وقايع‌نگاری در حقيقت نمايشی تسلسلی‌ست از ماجراها، بدون جُستن و يافتن ارتباطی درونی ميان آنها، ارتباطی که معنا و غرض خود را در کليتی نهايی منعکس سازد. مسلم است که خود ماجراها و حوادثی که در وقايع‌نگاری برای ما نقل می‌شوند ارتباط درونی و علّی با هم دارند، منتها می‌بايست آن را از طريق سنجش و تحليل و يافتن قراين به‌دست آورد. اما خود وقايع‌نگاری که نوع تاريخنويسی ما بوده و تا هم‌امروز، از يکی دو استثنا که بگذريم، در وهله‌ی اول مانده، اين رابطه‌ی علّی را درنمی‌يابد و نمی‌شناسد. به اين سبب ما در واقع تاريخ‌شناسی نداريم. مراد از تاريخ‌شناسی توضيح رويدادهاست براساس انگيـزه‌ها يا مقاصد و مناسبات علّی که موجب آنها شده‌اند.




©aramesh-dustdar.com
استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع و نام نویسنده مجاز است