آزمونی در پرسیدن : فرانتس کافکا

06.07.08 | آرامش دوستدار


برای آنکه نمونه‌ای ملموس از پرسیدن و اندیشیدن بیاورم‌ـ مورد ایرانی‌اش را در تشخیص عبدالله روزبه و در آموزه‌ی زکریای رازی در امتناع تفکر در فرهنگ دینی به‌دست داده‌ام‌ـ موردی از نویسندگی به‌معنای رمان‌نویسی نشان می‌دهم از کافکا.

یک خصوصیت مهم در رمان‌های بزرگ و کوچک و داستان‌های دراز و کوتاه این است که برای فهمیدنشان خواننده باید دنبال نقاطی بگردد که تقاطع و ارتباط‌هاشان به رویدادی شکل و معنا می‌دهند. یافتن این نقاط تقاطع و ارتباط تقریباً همواره دشوار است. ماجرایی که هم‌ اکنون با مفادش آشنا می‌شویم مربوط به یک داستان دوصفحه‌یی از کافکا است به‌نام برادرکشی (1). آدم‌های آن چهار نفرند: قاتل، مقتول، ناظر قتل و زن مقتول. اینها به ترتیب عبارتند از شُمار (Schomar)، وزه (Wese)، پالاس (Pallas) و همسر وزه. راه نداشتن و نیافتن آدمها به همدیگر و سردرنیاوردن آنها از اعمال و رفتار متقابلشان، خصوصیتی‌ست کلیدی در داستان‌نویسی کافکا.

حال برسیم به داستان که ماجرایش را راوی بدینگونه به ما عمدتاً نشان می‌دهد: در شبی مهتابی شُمار در خم کوچه‌ای کمین کرده تا وِزه را، هنگامی که به کمینگاه او می‌رسد، با کارد بکشد. کاردی که شُمار در دست دارد در نور ماه برق می‌زند. پالاس در طبقة دوم خانه‌ای مشرف به کوچه، پشت پنجره ایستاده و دارد این منظره را تماشا می‌کند. راوی که این صحنه را به ما نشان می‌دهد از خودش می‌پرسد: چرا یا چطور پالاس می‌تواند طاقت بیاورد این اتفاقی را که در شرف وقوع است ببیند؟ و فکر می‌کند: لابد می‌خواهد طبیعت آدمی را بشناسد! پنج خانه آنطرف‌تر و اریب نسبت به آپارتمان پالاس، همسر وِزه که پالتوی پوستی روی پیراهن خوابش پوشیده،‌ به‌سبب تأخیر غیرعادی شوهرش از پنجره نگاهی به‌سویی می‌اندازد که او باید بیاید. پالاس پشت پنجره بیشتر به جلو خم می‌شود، مبادا چیزی از نظرش پنهان بماند. وِزه از کوچة اداره‌اش بیرون می‌آید. همسر وِزه، پنجره را می‌بندد. شُمار فریاد می‌زند: «وِزه، وِزه، یولیا بیهوده منتظر توست.» و با کارد گلوی وزه را از چپ و راست می‌درد و کاردش را زمیــن می‌اندازد. پالاس خودش را به خیابان می‌رساند و می‌گوید: «شُمار، همه را دیدم». همسر وِزه «به‌شتاب با چهره‌ای وحشت‌زده و درهم‌شکسته خودش را از میان مردم به شوهرش می‌رساند، پالتوی پوستش باز می‌شود، او خودش را روی شوهرش می‌اندازد. آنگاه می‌خوانیم: «تن او در پیراهن خواب از آنِ شوهرش بود. پالتوی پوست مانند چمنی که گوری را دربرگیرد از آنِ مردمی که دورش جمع شده‌بودند.».

قرائن برای پرسش‌ها

هیچ چیز از این واضح‌تر نیست که خواننده که من هم باشم از این رویداد کوتاه و خونین سردرنیاورد و در نتیجه بپرسد کافکا از ساختن این واقعه چه منظوری داشته، یا این واقعه چه چیز را می‌رساند، نشان‌دهندة چیست. برای یافتن پاسخی برای این پرسشها از کجا یا از کجاها باید آغاز کرد؟ اگر ارتباطی میان این گروه چهارگانه یا پنجگانه آدمها هست، یعنی میان قاتل، مقتول، ناظر، زن مقتول و مردمی که برای دیدن قاتل، مقتول یا قتل جمع شده بودند، این ارتباط چیست، چگونه باید به آن راه یافت، یا آن را کشف کرد؟ اینگونه پرسشها طبیعتاً باید از ذهن خواننده بگذرد، و اگر خواننده آسانگیر و آسانبین نباشد، می‌داند یافتن پاسخ برای آنها اصلاً آسان نیست: از مقتول آغاز نماید یا از قاتل، یا از ناظـر، یا از زن مقتول یا از مردمی که جمع شده‌اند، یا از همه با هم، و چگونه؟ «منِ» خواننده جز این کانون‌ها هیچ تکیه‌گاهی ندارم. و قطعاً به‌آسانی نمی‌توانم یکی را بر دیگری ترجیح دهم و آن را برای گشودن راه به معنای ماجرا برگزینم. صحبت از این نیست که مقتول را مبنا بگیریم، چون بی‌جهت به این سرنوشت دچار گشته، چون سرنوشت او برای ما تلخ‌ترین است. اصلاً به چه مناسبت باید سرنوشت او را تلخ‌ترین بگیریم، نه سرنوشت زن او را، یا سرنوشت قاتل را که پس از کشتن او، کارد خونینش را زمین می‌اندازد و همانجا می‌ماند، تا پلیس می‌آید و او را می‌برد؟ وضع ناظر را چگونه بفهمیم که پشت پنجره ایستاده بود، تا رویداد این قتل در شرف وقوع را تماشا ‌کند، در حالیکه می‌توانسته خودش را به‌سرعت به پایین برساند و به‌نحوی مانع قتل شود؟ و تازه این کار را که نکرده هیچ، پس از کشته‌شدن وِزه به دست شُمار، به خیابان می‌آید و به این آخری می‌گوید که همه چیز را دیده است. و به احتمال قوی منظوری نمی‌توانسته جز این داشته باشد که او شاهد قتل وزه به‌دست شُمار بوده و شهادت او برای سرنوشـت قاتل تعیین‌کننده خواهد بود. و نیـز منظورش از این تاکید باید این بوده باشد که قاتل تصور نکند از مجازات مصون خواهد ماند. آیا معنای دیگر ناظربودن پالاس این نیست که او تماشا می‌کرده تا قتل اتفاق بیفتد و او بتواند شهادت دهد؟

این پرسشها هیچکدام بی‌اهمیت، نامربوط و نامرتبط نیستند. مجموعه‌ی آنها این داستان کوتاه را می‌سازند. باید بنا را بر این گذاشت که طبعاً نویسنده‌اش نمی‌توانسته و نخواسته مجموعه‌ای از منفردات را کنار هم بگذارد یا آنها را پی‌درپی بیاورد، بی‌آنکه این ماجرا از مجموعه ی این منفردات در ارتباطشان و در پیوستگی کلی‌شان بزییند. آنکس که چنین داستانی می‌نویسد، در اینجا کافکا، خود باید از زیست و در زیست این پرسشها چنین رویدادی را اندیشیده باشد. لااقل ما نمی‌توانیم بگوییم ارتباط یا بی‌ارتباطی میان آدمها در این داستان کوتاه مطرح نبوده و پرسش نویسنده بر این مناسبت ناظر نبوده است. به این ترتیب می‌بینیم پرسش، سبب و موجب اندیشیدن می‌شود و اندیشیدن را ناپرسایی ممتنع می‌سازد. حالا من می‌خواهم پاسخ‌هایی آزمایشی به برخی از این پرسشها بدهم که معنایی از آنها و ارتباطشان بیابند و بنمایانند. در این رویداد چهارنفرند که، در حدی که کافکا ما یا روای را شاهد آن می‌سازد، به‌نحوی به همدیگر مربوطند، بی‌آنکه ارتباطی با هم داشته باشند. ما فقط از نگران‌شدن زن بر اثر تأخیر غیرعادی شوهرش می‌توانیم ارتباطی میان آن دو حدس بزنیم. از سوی دیگر قاتل مقتول را می‌شناسد، چون او را به‌نام صدا می‌زند و هم با سخن و هم با کاردی که در دست داشته به او می‌گوید و می‌فهماند که کشته خواهد شد. قرینه‌ی زبانی‌اش این است که به وِزه می‌گوید یولیا، به احتمال قوی زن وِزه، به عبث منتظر اوست. خطاب مستقیم و صریح به قربانی و بردن نام او توسط کسی که قصد جان او را دارد لااقل مؤید این احتمال است که وِزه‌ نیز قاتل خودش را می‌شناسد، قطع‌نظر از اشاره‌هایی که نویسنده یا راوی داستان به آشنایی نزدیک قاتل و مقتول مـی‌کند و آن را سپس خواهم آورد. این نیز تنها چیزی‌ست که ما از ارتباط آن دو می‌دانیم. و چون ناظر نیز قاتل را به‌نام خطاب می‌کند و به او صریحاً می‌گوید که شاهد قتل بوده است، باید نتیجه گرفت که قاتل نیز به‌نوبه‌ی خود باید شاهد را بشناسد. وانگهی پشت پنجره در انتظار مشاهده‌ی اتفاقی که هر آن روی می‌دهد،‌ ماندن و دیدن کارد در نور ماه در دست قاتل باید دال بر این باشد که ناظر می‌خواسته این قتل به‌وقوع پیوندد. یا صرفاً کنجکاو بوده ببیند که یک قتل چگونه روی می‌دهد. چرا؟ در پایان این رویداد خونیـن، برای اولیـن‌بار کافکا خصوصیت دوربین‌بودن و نشان دادن را بکلی کنار می‌گذارد و درباره‌ی آخرین صحنه‌ی ماجرا اظهارنظر می‌کند، یا درستتر بگویم تشخیصی می‌دهد، چون تشخیص برخلاف اظهارنظر متضمن هیچ برآورد و سنجشی نیست. این صحنه آخر را در مدنظر داشته باشیم تا معنای تشخیص کافکا را سپس بفهمیم. کافکا می‌گوید: «تن او در پیراهن خواب مال شوهرش بود و پالتوی پوست، مانند چمنی که گوری را دربرگیرد از آنِ مردم». ارتباط آدمها برای کافکا، چنانکه اشاره کردم، همیشه یک بغرنج است. بازتاب این بغرنج را در این داستان کوتاه می‌بینیم. و حالا کافکا در این صحنه آخر و چنین تشخیصی درباره‌ی آن، می‌خواهد نشان دهد که از یکسو فقط میان زن و شوهر او ارتباط وجود داشته و این ارتباط بدینگونه خودش را نشان می‌دهد که زن با تن و جانش، یعنی با کمترین مانع و حایل ممکن که پیراهن خوابش باشد، شوهر را در آخرین لحظه‌ی ممکن برای آخرین‌بار بیواسطه در آغوش می‌گیرد و به این معنا از آنِ او می‌شود. و از سوی دیگر بی‌رابطگی آدمها را هم نسبت به‌هم و هم نسبت به زن و شوهر در این صحنه تصویر می‌کند که آدمها در محل حادثه جمع شده بودند. یعنی فقط حادثه‌ای چون کانون آنها را به‌سوی خود کشیده بوده بی‌آنکه بتواند ارتباطی میان آنها و آن کانون و میان خودشان برقرار کرده باشد. عدم امکان رابطه‌ی جمع مردم با زن و شوهر در برابر تنها رابطه‌ی‌ آن دو باهم به این صورت به زبان آورده می‌شود که نویسنده پالتوی پوست را میان جمع مردم و زن و شوهر حایل می‌نماید و می‌گوید پالتوی پوست از آنِ مردم بوده است. یعنی آنها همین مرز را می‌بینند و در همین مرز متوقف می‌مانند، به آنسوی مرز راه ندارند. آنچه حالا می‌تواند و باید با آوردن مفاد داستان کوتاه کافکا برای ما روشن شود، این است که دیدن و نشان‌دادن بغرنج در مناسبات آدمها به‌ترتیب مستلزم پرسیدن است و اندیشیدن. اگر کافکا متوجه مناسبت و ارتباط مردم نمی‌شد و این پرسش برایش مطرح نمی‌گشت که آیا و چگونه آدمها با هم ارتباط دارند، یا ارتباط آنها را در چه باید یافت، حتماً نمی‌توانست بیندیشد و از جمله‌ نتیجه‌ی پرسش مربوط را به‌صورت این داستان کوتاه درآورد. اما چرا کافکا نام این داستان را «برادرکشی» نهاده است؟ یعنی قاتل و مقتول برادر بوده‌اند، یا کافکا می‌خواهد در قتل یکی به‌دست دیگری، که از قرار چون برادر به‌هم نزدیک بوده‌اند، ارتباط معماآمیز آدمها را ببیند؟ خود کافکا یا راوی به ایجاز اما به روشنی اشاره می‌کند که قاتل و مقتول سابقاً با هم دوست بوده‌اند، و همدم و هم‌پیاله. آیا به این سبب کافکا نام این ماجرا را مجازاً «برادرکشی» گذاشته است؟ اما چنین تغییر مناسبتی از دوستی به دشمـی؛ سرانجام قتل یکی به دست دیگری، مسئله‌ی رابطه‌ی آدمها را فقط بغرنجتر می‌سازد. بنابراین مسئله بودن رابطه میان آدمها نه تنها در اینجا پرسش ناظر بر آن را موجه می‌نماید، بلکه اساسی‌بودن پرسیـدن را قطعی می‌شناساند. این پرسشـها را طبعاً می‌توان کرد و به‌جست‌وجوی پاسخهایی برای آنها برآمد. اما پرسیدن، هر اندازه هم پی‌گیر باشد، الزاماً به پاسخی نمی‌رسد، در حالیکه بدون پرسیدن که خواه ناخواه به اندیشیدن منجر می‌گردد،‌ یا در واقع خود منشأ اندیشیدن است، هرگز نمی‌توان پاسخی یافت و گرهی گشود. به‌هرسان بغرنج برای کافکا از جمله در این داستان کوتاه رابطه‌ی آدمها بوده که پرسش ناظر بر این رابطه را در او برانگیخته است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- Franz Kafka, sämtliche Erzälungen, Berlin 1981, hrg. Von Paul Rabbe, S.144f.




©aramesh-dustdar.com
استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع و نام نویسنده مجاز است