وابستگی و همگونی
13.07.08 | آرامش دوستدار
در این سدوبیستسالهی اخیر که در ربع اولش مشروطیت ما را منور میسازد و ما شروع به متجددشدن میکنیم، چه تاجی از اندیشه بر سرِ فرهنگمان زدهایم که قدمامان در دورهی خود بهترینش را نزده بودند، ما که پشتمان به کوه اُحد آنان است؟ از انقلاب اسلامیمان و جامعهی محصولش شاهدی آشکارتر برای توخالی بودن تجددمان هم میتوان یافت؟ چنین نیست که ما خودمان را جدیتر از آن میگیریم که در خواب هم مجاز نیستیم؟ چنین نیست که ما از خوردن هر آش درهمجوش و «دهنسوزی» که به دلخواهمان از مواد شرقی و غربی پختهایم و میپزیم کیف میکنیم و از این هنر خردمندانهی خودمان محظوظ میشویم؟ آیا ما در تخیلمان آنقدر بیذوق، بیاستعداد و از خودراضی نیستیم که «بدون ما و فرهنگمان» تصور جهان برایمان ایجاد زحمت نماید؟ آیا در ترقیات اسلامی اخیرمان راه معامله برای هر کسی به هر جایی باز نشده، حال که شبکههای خودکامهی سیاسی، اقتصادی و نظامی قهراً راهگشا و راهساز هستند و تندادن داوطلبانه به اغراض آنها شرط انحصاری در تأمین بیشتر در رسیدن به هدفهای پرآوازه و آب و ناندار شدهاند، و تعداد داوطلب در هر زمینهای، از مفتخواری و جاسوسی گرفته تا پااندازی، بازرگانی و مشاغل دانشگاهی، بر نیاز مربوط افزون گشته است؟ آیا ما در این بازار خرید و فروش که «شرف، حیثیت و صلاحیت» ما را حراج میکند، روز به روز کارکشتهتر نمیشویم، ما ساکنان کشور یا ما توریستهای «فرهیختهشده» در غربت با قیافههای غلطانداز و حقبهجانبمان؟ آیا چنین نیست که ما نخبههای فرهنگی از فرط آبستنی اندیشه هر روز سِقط میکنیم و هربار که سِقط روزانه را به شب میرسانیم، به جای آنکه بخوابیم تا «زایمان» روزمان را از نو در رؤیا ببینیم، در پی رؤیاهای روزانهای چنین زایا و پُربار بهخواب میرویم؟ آیا نویسنده و هنرمندی میان ما هست که خیال نکند با ایجاد آثارش کار مهمی انجام داده، و رویداد عمرش سرشار از سازندگی و آفرینندگی بوده؟ آیا نوازندهای داریم که از نوازندگی دائم چند دستگاه موسیقی ایرانی خسته شده، و خواسته تا توانسته باشد خود را از بند آنها برهاند؟ آیا نقاشی میشناسیم که خیال نکند جداً نقاش است، بیآنکه سدها اسکیس از همه چیز بکشد و کنار بگذارد، بیآنکه آثار محدود، تُنک و یکنواختش را به هرکسی نشان دهد؟ کدام خواننده است که بهخودش اجازه ندهد درباره کتابی که میخواند اظهارنظر نماید، پیش از هر چیز از همان آغاز دنبال نقصهای آن نگردد، یا اگر کتابی یا صفحاتی از آن را نمیفهمد تقصیر را بهگردن نویسنده نیندازد، یا اگر میفهمد، احساس و ادعای بستگی با نویسنده نکند؟ آیا داستاننویسی سراغ داریم که خواندن آثارش به بیش از یکبار بیارزد، خواننده را به فکرکردن وادارد، و تازه خودش و خواننده تصور نکنند که فکرکردن یعنی سر به جیب تفکر فروبردن!؟ کدام نویسندهای، اعم از شاعر، داستاننویس، پژوهشگر و «اندیشمند» میان ما هست که بدیهیات کشف نکند، پرگوییها را افکار بکر جا نزند، حتا در وهلهی اول بهخودش؟ کدام انتلکتوئلیست که بداند و بگوید ما همه ریزهخواران غیرمستقیم و مستقیم، و دور و نزدیک غربیها هستیم؟ کدام انتلکتوئلی میداند و میگوید که ما لاف در غربت میزنیم؟ یا اندکی جدیتر: بداند و بگوید ما درسخواندههای غرب نه تنها در خود غرب اصلاً بهحساب نمیآییم، اما جز این وانمود میکنیم، در وهلهی اول با سکوتمان در این باره، بلکه غالباً در فهمیدن اندیشهها و تئوریها و موضعهای هر اهل فن غربی آسان میلغزیم و بهروی خودمان نمیآوریم، یا متوجه آنهم نمیشویم، حتا پس از گذراندن دوره دانشگاهی و ممارستهای بعد از آن؟ آیا برای پزدادن و احتیاط هردو نیست که آثارمان را از نام و نشان غربیها پرهیمنه لبریز میسازیم، چون نه میتوانیم شمهای سروتهدار از این یا تئوری آنها را توصیف کنیم و توضیح دهیم و بدتر از آن نه هرگز قادریم موجب میانکشیدن همین تئوریهای کاریکاتورشده در نوشتههای خودمان را بیان و موجه نماییم؟ آیا برای ردگمکردن نیست که با الفاظ نوساز قلنبهسلنبه بهازای مفاهیم فکری و فرهنگی غربیها ذهن خواننده را هدف میگیریم، بههدف میزنیم و آن را قُر میکنیم و در نتیجهاش معلولهای فرهنگی دیگر از پیش برای آینده فراهم میآوریم؟ آیا این پرسشهای ساده و سبکپا حساستر از آن نیستند که بهجای تأثیر در احساس کرخت و زمخت ما، خودشان آسیب ببینند؟ از اینرو، آیا هرکسی که هنوز حساسیتش را تا این اندازه از دست نداده باشد، اگر در دام آنها بیفتد، رؤیایش زایل نمیشود، خوابش مختل نمیگردد، یا لااقل گاه خواب از سرش نمیپرد؟
و حالا، اینگونه پرسشها چه را میرسانند؟ این را که روال فرهنگی ما در هر زمینهای تابعیت و همدستی است. و چون هردو جنبه و در نفس خود متضمن رقابت هستند، هر یک از ما میخواهد و میکوشد بر دیگری سبقت گیرد، از دیگری بهتر باشد: همهی نویسندگان میخواهند بباورانند و باورشان میشود که از نویسندگان دیگر نویسندهترند، همهی شاعران خود را از شاعران دیگر شاعرتر میدانند، همهی اندیشمندان خود را از اندیشمندان دیگر اندیشمندتر میشناسند، همهی نوازندگان خود را از نوازندگان دیگر به دستگاههای ایرانی وفادارتر میپندارند، همهی نقاشان خود را از نقاشان دیگر نقاشتر احساس میکنند، به شرط آنکه اینها نوچه و تازهکار نباشند. این خصوصیت همگانی یا جمعی را میتوان در تمام موارد بازیافت. بهمحض آنکه یکی بخواهد از دیگری نویسندهای بهتر، نوازندهای چیرهدستتر، اندیشمندی ژرفنگرتر و دانشوری پردانتر باشد، معنایش این است که همه و هرکس خودش را در مقایسه با دیگری و سربودن بر او میشناسد، همه و هرکس در مقایسه با دیگری هست. و این طبیعتاً مغایرت و منافاتی با دستهبندی و جرگهسازی که ندارد هیچ، ذاتاً با آن ملازم است. هرکس هرچه باشد و هست در وابستگی مقایسهای و جمعی است، نه خارج از این شبکهی فرهنگی. این شبکهی تابعیت، وابستگی و مقایسهای را از حاملان و محمولان آن که بگیریم، دیگر هیچکس هیچ چیز نیست. وابستگی و مقایسه را باید نخستین بُعد فرهنگی ما شمرد. این بُعد حیاتی بُعد همزاد دیگری دارد. بُعد دیگرش این است که همهی حاملان فرهنگی ما باید بهگونهای شبیه بههم باشند، تا مقایسه و رقابت میان آنان و برتریها و همردیفهای مترتب برآن ممکن گردند. هیچیک از این دو بُعد وابستگی و همگونی که قهراً ملازم همدیگرند، فقط دینی یا ایدئولوژیک نیست، یعنی نمیتوان آنها را الزاماً و منحصراً بر اساس دین یا ایدئولوژی متعین ساخت.
وابستگی و مقایسه ناشی از همگانی و همگونبودن است و ناظر بر آن. فقط همگونها میتوانند در همگانیبودنشان وابسته به همدیگر و با هم مقایسهپذیر باشند. چنین پایگاهی را البته دین یا ایدئولوژی، که بههرسان جمعیاند، به بهترین وجه ایجاد میکنند. اما این دو الزاماً علت وجودی وابستگی و مقایسهپذیری نیستند. بهصرف جمعیبودنشان نیز وابستگی و مقایسه میتوانند، بدون سیطرهی دین و ایدئولوژی بهمعنای اخص کلمه، وجود داشته باشند، یا بهوجود بیایند.
|
|