فانوس کور

27.07.08 | آرامش دوستدار


جامعه‌ی ما جامعه‌ای‌ست كه به‌اندازه‌ی باسواد‌هایش روشنفكر دارد‌. طور دیگر بگویم: روشنفكری‌اش به‌اندازه سوادش است‌. ببینید نصاب این روشنفكری به چه حد ‌می‌رسد! ذهن داهی این جامعه برحسب كارآیی‌هایی كه در «آموزش‌‌و‌‌پرورش نوین» خود داشته انباشته است از وراجی‌های بالقوه و بالفعل، از ملغمه‌های لفظی فاقد معنی و مصداق در فرهنگ ما، بعنوان نقوشی از الگوبرداری‌های مغشوش و مبهم‌‌مان از اصلهای غربی‌. با این هوچیگری‌ها، جامعه‌ی ما از پس همه‌ی حریف‌های نابوده‌ی خود بر‌می‌آید‌. با این شیوه كه خود را در دفاع از هر متفكر و فیلسوفی مجهز و او را خلع سلاح ‌می‌كند! خواه ماركس باشد، خواه نیچه، خواه سارتر‌. هستند در جامعه‌ی ما كسانی كه حتی هلدرلین ‌می‌خوانند و‌ می‌فهمند! شاعری كه درك سخنش بسبب رگه‌ی عمیق مسیحی و عناصر به‌شدت یونانی آن برای مغرب زمینی هم دشوار است‌. جایگاه اندیشه‌ی این جامعه، یعنی زبان آن، از شدت آسیب‌هایی كه ذهنش مدام از هرزرفتن خود ‌می‌بیند چنان قراضه و اسقاط شده كه به‌عنوان حدیث‌نفس فقط به درد اوراق‌فروشی ‌می‌خورد‌. شاعر و نویسنده‌اش همیشـه از رنجی كه به‌دروغ ‌می‌برد بنجل و مبتذل ‌می‌گوید، خود را قیم و مدافع مادرزاد طبقه‌ی محروم و رنجبر ‌می‌داند‌. اما بیش از هر چیز تماشاچی ‌می‌خواهد، اگر بشود از همه نوعش، تا او و تماشاچیانش متقابلاً در داد و ستد بینوایی‌ها و بی‌شخصیتی‌های فرهنگی خود همدیگر را غنی‌تر سازند‌. از طریق نمایشنامه‌ها و شعرهای برشت به دردهای خود و دنیایش كه او نمی‌شناخته پی‌‌می‌برد، یعنی با نیشتر گفته‌های برشت برای خودش درد ‌می‌تراشد تا بتواند موجه‌‌تر بنالد‌. با چشمان زل‌زده یا بی‌نورش ‌می‌خواهد به تقلید كافكا تارها و بافتهایی را در روان و تن آد‌می ‌و روح زمانه تشخیص دهد كه فقط با نگاه بردبار و میكروسكوپی چنین نویسنده‌ای می‌توان دید‌. و همه‌ی اینها در جامعه‌ی اصغرترقه‌یی و دایی‌جان ناپلئونی ما‌. با ادامه‌ی این راهی كه تا كنون رفته چنین جامعه‌ای هرگز قادر نخواهد بود از این ادبار فرهنگی، از این خفت اجتماعی و از این مذلت سیاسی برهد‌. هر گوشه‌ای از این جامعه تنوری‌ست برای تافتن بی‌حمیتی‌ها و بی‌حقیقتی‌ها، گردونه‌ای‌ست برای جعل آرمانها و آرزوها، و خراباتی برای غنیمت‌شمردن دَمهای مادی و معنوی، برای التذاذ و كامگیری‌های بسیار ابتدایی و بسیار شخصی، و برآوردن نیازهای سركوب‌شده از آغاز تا انجام كنونی تاریخش‌. هر نا‌می‌كه برآن نهیم، تا وقتی كه به‌خود نیاید و خود را ازدرون نپالاید، این جامعه در نهادش ایران اسلا‌می است و می‌ماند‌.

سراسر این دریای اكنون پشت‌روشده از تهوع تاریخی را ‌می‌توان به‌یك نگاه درنوردید و برای نمونـه حتا یك زورق پویا و جویا در آن نیافت: نه از هنر، نه از شعر، نه از فكر و نه از پژوهش‌. هر فرد یا گروهی با منش خنیاگرانه‌اش در پی این بوده و هست كه با جنب و جوش‌های نهان و آشكار سیاسی در فرهنگ روحوضی ما همساز و هم‌آواز شود‌. یا در پی این كه از هر سوسوی ذهنش فانوسی در تاریكی‌های پیرامون خویش برفروزد و بر سر راه خود و مردم فرا گیرد‌. منشأ این تنویر را گاه در غرب ‌می‌یابد و گاه در شرق، گاه میان اسلاف وگاه میان معاصران خود‌. چنین فانوسی را به‌دست كه گرفت پیشاپیش سیاهـی لشكری از آدمهای سردرگم و آواره‌‌فكر راه ‌می‌افتد، امیال و سوائق خفته و نیم‌خفته‌ی آنها را در راهی كه خود در آن سریده، یا برضد نخستین «دشمنی» كه سر راه خود یافته بیدار ‌می‌كند، تا همسنخ‌ها در راه مشترك یا در تجانس دشمنی‌هاشان همدیگر را بیابند و بهم‌پیوندند‌. و این همه، برای آنكه مؤكداً گفته باشم در جامعه‌ی دهاتی‌سرشت شهری‌نمای بیمار ما روی ‌می‌دهد، در این جامعه‌ی لبریز از بغض و حقارت سیاسی و آكنده از خرفتی و میانمایگی فرهنگی، جامعه‌ای كه با هر حركت تشنج‌آمیزش بندی از بندهایش ‌می‌گسلد، در حُمق دینی خود فروتر ‌می‌رود و چاه سقوط آینده را برای نسل‌های بعدی همچنان فراخ‌تر، ژرف‌تر، و لغزنده‌‌تر ‌می‌سازد‌.



©aramesh-dustdar.com
استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع و نام نویسنده مجاز است