روزمرگی چیست؟ (۲)

14.09.08 | آرامش دوستدار


در پیگیری ملاحظات پیشین به اینجا می‌رسیم که آدم‌های یک جامعه را روزمرگی ذهنی و روحی، همسنخ و همسطح می‌کند. یا در واقع همسنخی و همسطحی آن‌ها را برملا می‌سازد، خواه آدم بایگان ثبت اسناد باشد یا تحصیل‌کرده‌ی دانشگاه‌های ایرانی، یا اروپایی و امریکایی. در جوامعی مانند جامعه‌ی ما همه‌ی اینها در روزمرگی روحی‌شان همسنخ و همسان می‌شوند. با زور هیچ اندیشه و استدلالی نمی‌توان از کاردانی یک مدیر یا وزیر، از قابلیت یک مهندس، از احاطه‌ی تخصصی یک استاد دانشگاه، از روان‌نویسی یک نویسنده یا مغلق‌گویی یک «متفکر» به ناروزمره‌بودن او حکم کرد. اساساً روی‌آوردن به تعداد هرچه بیشتر چشم و گوش، درحالی‌که یگانه‌ها بعنوان حامل‌های فرهنگ همچنان می‌کاهند و همگونی‌های تسخیرکننده و برونجوشیده از لایه‌های زیرین جامعه آن‌ها را بیش از پیش در خود فرومی‌کشند، تلاش در یافتن همنواهای نشخوارگر و از این مجرا پروردن پیروان آخورزی، مطرح‌کردن مسائل من‌درآوردی که به‌صرف نام‌های خوش‌منظر، دلفریب یا مطنطنشان ما را مرعوب و مفتون می‌سازند، همه لودهنده‌ی روزمرگی‌اند. فقط آدم روزمره‌ است که کامیابی ذهنی و روحی‌اش را در تنگناهای روزمرگی می‌جوید و می‌یابد. به‌همین جهت نیز دامن به‌آتش افکار ساخت روز می‌زند تا از دیگرانی که می‌خواهند میدان را به‌خود منحصر سازند عقب نیفتد و بساط خود را هرچه رنگین‌تر در کنار بساط آنان بگستراند. روزمرگی ذهنی یا به‌اصطلاح معنوی از هیچ امکان و وسیله‌ای برای متحیرکردن خویش و دیگران از بارقه‌های فکری خود نمی‌گذرد. از نقالی و ایراد خطابه گرفته تا مصاحبه‌ی روزنامه‌یی و رادیو‌ـ تلویزیونی، یعنی درست از امکانات و وسایلی که عموماً به سبب فروسطحی فرهنگ اجتماعی ما کارشان منحصراً سرگرم‌کردن مردم بوده است.

«متفکر» و نویسنده‌ی روزمره طبعاً خوب می‌داند چگونه و با چه شیوه‌هایی خود را در دل توده جا کند: با بازکردن چشم و گوش او نسبت به میراث معنوی‌اش. با آشناکردن او با مفهوم‌های فکر و فرهنگ غربی از طریق برابرسازی‌های فارسی و عربی، همراه با اظهارنظرهای دهان‌پُرکنی که نویسنده و گوینده را در انظار صاحبنظر جلوه می‌دهند و خواننده و شنونده را در جهت تعالی این افکار نوآموخته سبکبال می‌سازند. در این‌گونه رابطه و مبادله است که رهگشایان و رهجویان همدل و همزبان می‌شوند و شمع اندیشه و شناسایی در دل انجمنشان می‌افروزد. با این شعبده‌بازی‌ها می‌توان عدم‌ها به وجود آورد و آن‌ها را به‌خود قبولاند. نتیجه‌اش حیرت پایان‌ناپذیرمان: از خروش فرهنگیئی که داریم و موجب می‌شود در قعر جهانِ نادانی و ناتوانایی‌مان از هیچ چیز و هیچکس نخوریم. از سترگی پایه‌های فرهنگ‌مان که ما را از همه‌کس و همه‌چیز بی‌نیاز می‌سازند. از عرفان اسلامی‌مان که چون خصوصاً شاهکار ایرانی‌ست هم امروز نیز می‌تواند از پس افکار متفکران غربی برآید. براساس همه‌ی اینها معلوم می‌شود ما ایرانی‌ها همه باید به نحوی نوابغ منحصر به‌فرد در تاریخ باشیم، چون راهی را که ملل دیگر گاه سدساله نیز نمی‌پیمایند ما یک شبه پشت‌ سر می‌گذاریم. در اثبات این آخری همین بس که ما بغرنج‌های سدها متفکر، دانشمند، نویسنده و هنرمند چندین ملت اروپایی را در فعالیت‌ها و اشتغالات روزمره‌ی معنوی‌مان سریع حل و فصل می‌کنیم. اشتغال معنوی روزمره‌ی ما بهترین معرف تجانس نخبه‌ها با متعارف‌هاست. در جامعه‌ی ما آسان‌تر و قطعی‌تر می‌توان نخبه شد و عمومی ماند تا ناهمگن در وفاداری به خویش. برای آنکه ما هنگامی نخبه می‌شویم که گفته‌ها و نوشته‌هامان گرایش‌های روزمره را رعایت کنند و همگانی‌پسند باشند، هنگامی که در پی همگان بتوانیم همگان را بدنبال خود بکشیم، تا معلوم شود همه از یک قماشیم، همسنخیم. تفاوت نخبه‌ها و متعارف‌های ما، چنانکه درست احساس کنیم و درست دریابیم، در اندیشیدن و نیندیشیدن نیست، در بیشتردانـی آن‌ها و کمتردانی اینهاست، در بیشی و کمی معلومات و محفوظات است. و این تفاوت را، چون کمّی و سطحی‌ست، به‌مرور می‌توان با پشت‌کاری که ما در پُرکردن خود از هر شنیده و خوانده‌ای داریم رفع کرد. اما به همین سبب نیز مسلم است که نه نخبه‌ها می‌اندیشند و نه متعارف‌ها. سنخیت دو دسته به این است. با تفاوت کمّی آنچه می‌دانند از هم متمایز می‌شوند و با ناتوانی در اندیشیدن آنچه کمّی می‌دانند همنهاد می‌مانند. ناتوانی در اندیشیدن یعنی ناتوانی در پیجویی این که دانسته‌های ما چگونه‌اند. از کجا آمده‌اند و به چه درد می‌خورند، چه نیروهایی آن‌ها را بهم پیوند می‌دهند و از هم می‌گریزانند که کشمکش و برآیند‌شان بینش و طرز فکر جمعی ما را متعین می‌سازد.

وقتی جشن دوهزاروپانسدساله‌ی شاهنشاهی ایران برگزار می‌شد، هزاران تن از ما، اعم از طرفداران و مخالفان حکومت، نخبه یا متعارف، در برابر این پدیده با هم شناس و همرای درآمدیم: چون دیدیم محمدرضاشاه بئس‌البدل امروزین کوروش و داریوش شده، نهان و آشکار به این نمایش روحوضی‌ـ که خود یکی از بارزترین نشانه‌های روزمرگی در فرهنگ سیاسی ما بود، برای آنکه به وسیله‌اش بنیانگذاری ایرانی دولت را همچون مهمترین و درخشان‌ترین کارآیی سیاسی سرزمین‌مان وارد صحنه‌ی نمایش و تماشا و در نتیجه همگانی و بی‌سیرت کرده بودیم‌ـ خندیدیم و طبعاً آن را حمل بر عُجب شخص شاه نمودیم. انگار او تافته‌ای جدا بافته از «ما دیگران» بود و با این تخیل شگفت‌انگیز تاریخی‌اش از میان ما و نفسانیات فرهنگی ما برنخاسته بود! اما این تشخیص سپس برای مخالفان سند مسلمی در بی‌ارزشی فطری شاهنشاهی هخامنشی شد، و نه هرگز شاهدی بر سقوط بیش از پیش ما و کل جامعه‌مان از نظر فرهنگی و سیاسی. در این مورد مخالفان نخبه و متعارف همفکر و همزبان بودند. این‌سو آنان که از صید در هیچ آب گل‌آلودی به سود خویش پروا نداشتند، آن‌سو محمدرضاشاه و خدمه‌ی‌ سیاسی‌ـ فرهنگی‌اش که از پس دوهزاروپانسدسال سرانجام توانستند در جوش‌آوردن امیال روزمره‌ی خویش نبوغ و کاردانی بنیانگذاران نخستین و بزرگترین دولت جهان کهن را لوث و تباه کنند. پیشاپیش مخالفان یا مخالف‌شدگان، «متفکران» ما در عین برخورداری از همه‌ی‌ امکاناتی که همین حکومت شاهی بصورت سِمَت، حقوق یا باج و دستخوش در اختیارشان گذارده بود، با حربه‌های اسلام‌نشان یا اسلام‌نهاد خود در مبارزه با فرهنگ غربی نه فقط تک‌ضربه‌های کاری به پایه‌های پوک حکومت می‌زدند، بلکه زیر پای جامعه را نیز از دار و ندار به‌زحمت گردآورده و آسیب‌پذیرمانده‌ی این سدساله‌اش می‌روبیدند، (دو سه‌سال پیش از انقلاب حتا کتاب ابلهانه و اکابرفهم آنچه خود داشت احسان نراقی را جوان‌های کتابخوان ما تا چاپ ششم فروداده بودند). سپس نخبه‌های دست دوم و سینه‌زن‌های فرهنگی صف کشیده بودند که آن زمان مسایل معنوی جامعه را در پرتو افکار نویسندگان و «متفکران» غرب‌شکن در اساس روشن‌شده می‌دیدند و از کشفیات و افاضات آن‌ها انگشت به‌دهان مانده بودند. در حالیکه «متفکران»، برخی رو و برخی پشت به قبله‌ی دستگاه، اما هر دو نوع کوشا و مؤثر در برآوردن ریشه‌های نوزاد و نازک‌ دوره‌ی نوین فرهنگی این سرزمین، با دانایی‌ها و توانایی‌های اروپایی‌نمای خود در مقایسه با نمایندگان اندیشه و فرهنگ غربی به‌مراتب عوضی‌تر و تقلبی‌تر بودند و هستند تا محمدرضاشاه نسبت به بنیانگذاران دولت در سرزمین ما، او که، بعنوان فرمانروا، در عین بی‌خبری محضش از چرایی و چگونگی اهمیت جهانی وقت شاهنشاهی هخامنشی، به‌هرحال در دنباله‌ی ریشه‌ای دوهزاروپانسدساله و به اعتبار غیرمستقیم آن بر تختی نشسته بود، هرچند پوک و دروغین، لااقل به‌ظاهر شبیه به آن الگوی کهن که قطعاً در سراسر تاریخ ما دیگر مانندش حتا در دوره‌ی پیش از اسلام نیز نیامده است.

روشنفکری یعنی درهم‌شکستن سلطه‌ی دینخویی و روزمرگی

از آنچه گفتیم برمی‌آید که برای روزمرگی معنوی همه‌چیز روشن و آشکار است، هیچ چیز نیازی به اندیشیدن ندارد. هیچ گرهی نیست که روزمرگی معنوی آناً بازش نکند و حتا از پیش برایش گشوده نباشد. «آفتاب آمد دلیل آفتاب» و همه‌ی اینگونه ترجیع‌بندهای معنایی و معنوی و بداهت‌های نسل اندر نسل نشخوارشده در فرهنگ ما چیزی جز زبان حال روزمرگی متجاوز نیست که همسنخی ما و قدمامان را نیز آشکار می‌سازد. چنانکه گفتیم به‌‌خود روزمرگی، در صورتی که پا به عرصه‌ی فرهنگ نگذارد و به این نحو خود را قلب نکند، طبعاً ایرادی نباید گرفت اگر هیچ تاریکی و ابهامی در سراسر تاریخ و فرهنگ نمی‌بیند تا آن را معروض پرسش قرار دهد. این در طبیعت روزمرگی‌ست. چون روزمرگی نتیجه‌ی سنخیت قهری حیات جمعی آدم‌هاست، هر آدمی عملاً در روزمرگی بومی از پیش موجود، زاده و بزرگ می‌شود. به همین سبب می‌توان روزمرگی را در وهله‌ی اول به معنای دقیق کلمه «سرنوشت» همه‌ی آدم‌ها دانست. آدمیت همگانی مطلقاً با چنین «سرنوشتی» آغاز می‌گردد و عموماً در سیطره‌ی مستمر و همچنان فراگیرشونده‌ترش به‌سرانجام می‌رسد. بنابراین «سرگذشت» فردی آدم‌ها کلاً رویدادی‌ست یا در تأیید آن آغاز، یا در نفی آن. فقط کسی می‌تواند در «سرگذشت» خود از این «سرنوشت» جمعی برهد که در کشمکش با خویشتن و محیطش خود را به‌رغم کلیه‌ی قدرت‌های مستولی تاریخی و روزمره همواره از نو بزایاند و پرورش دهد. زایش و پرورش نو یعنی خود را آگاهانه و مدام از مادر پیرامونی که همیشه بر آن است ما را در دامن گرمش اسیر نگهدارد دور ساختن و در این دوری از او به استقلال اندیشه و رفتار رسیدن. در این خودسازی دائمی ضد ارثی و ضد پیرامونی، یعنی ضد دینخویی و ضد روزمرگی‌ست که آدمی می‌تواند روشنفکر شود.



©aramesh-dustdar.com
استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع و نام نویسنده مجاز است