پهنه و شعاع روشنفکری ما
28.09.08 | آرامش دوستدار
روشنفکر نه میتواند بدون دخالت در کار خدا، جهان و آدمی بهاصطلاح در کُنج دلش به «روشنفکری اشتغال ورزد»، نه مجاز است رهبر و پیشوا شود و نه برای دیگران و بجای دیگران بیندیشد تا به سهم خود عنان اختیار مردم را از دستی بگیرد و به دستی دیگر بسپارد، و بدینگونه از آنها خلعاندیشیدن کند. در مورد اول خود را از میدان زاد و زیست بیرون نگه میدارد، در مورد دوم خود را از مکان اندیشیدن محروم میکند، در مورد سوم گلهبانی را با روشنفکری عوضی میگیرد و اندیشیدن را وسیلهی پیشبرد غرضی بر ضد غرضی دیگر میسازد. و این، یعنی نقض غرض کردن، یعنی در خدمت این قدرت و آن مرجع، از هر نوعش که میخواهد باشد، «اندیشیدن»، نه روشناندیشیدن که کارش همیشه و به هر قیمتی روشن ساختن تاریکیهاییست که بر محور و در پناهشان قدرتها و مرجعهای فرهنگی، تاریخی و سیاسی میگردند و پایدارند.
اشارهی بالا که روشنفکر نمیتواند خود را از اندیشیدن رابطهی خدا، جهان و آدمی فارغ و معاف بداند ممکن است موجب این گمان شود که روشنفکر در جامعهی ما باید یا کافیست خدا و در نتیجه اسلام را نفی کند تا جهان ایرانی و آدمیاش را از قید مخلوقیت و معبودیت بدرآورد. گرچه آن معافیت را روشنفکر، جز آنجا که خدا و دین دارایی درونی و شخصی آدمیاند، هرگز نمیتواند بهخود اعطا کند، گمان یادشده نیز نادرست است، برای آنکه نفیکردن محض، هرچه باشد، یقیناً روشنفکری نیست، بلکه شیوهایست زادهی بینش دینی. بهترین گواهش آنکه انبیا، اولیا، عرفا و همهی بازماندگان و اخلاف روحیشان بهصرف صیانت نفس هم که بوده نفیکنندگان جبلی و حرفهیی دانش و دانستن بودهاند و با تاریکنگریهای نظریشان هم از پیش و هم سپس فروغ دانش را در طی قرنها خاموش کرده یا لااقل اندودهاند. مسئلهی خدا، جهان و آدمی نخست مسئلهی آدمیان یک فرهنگ و فرهنگ آن آدمیان است، یعنی ممزوج در آنچه آدمیِ یک فرهنگ خود را میانگارد و بدان میشناسد، نه مسئلهای خودبهخود مطلق. بنابراین، اندیشیدن این امر نیز مانند اندیشیدن امور دیگر ناگزیر متناسب با سرشت حوزهی فرهنگی معین میتواند صورت گیرد. هر حوزهی فرهنگی معین در رویدادهای تاریخیاش مبتنی بر تصوراتی بنیادیست که از آغاز تا هر کنونی از میان جریانهای تاریخی درمیگذرند و در نسل بعدی بهپیش میغلتند. یعنی همیشه در ما و همراه ما هستند، بیآنکه ما آنها را بیواسطه بشناسیم و به همراهبودنشان با خودمان آگاه باشیم. یافتن این تصورات و بازنمودن چهرههای مبدل و مقلوب آنها کار اساسی روشنفکری در جامعهی ماست. نخست با این تصورات همهجا حاضر و همهجا نافذ و پیوندهای درهم تنیدهشان باید آغاز کرد. چرا؟ برای آنکه ما در هر امر فرهنگی و تاریخی، نادانسته و ناآگاهانه، از خلال منشور اینگونه تصورات و شکستهای نوری آنها مینگریم، یعنی از منظرهای گوناگون اسلام و فرقههای آن، یا از دیدگاههای مشربها و مسلکهای عرفانی آن، که تازه هیچیک از آنها اصالت عنصری ندارد، یعنی در کل و اجزاء خود التقاطی است. به این سبب روشنفکری ما باید ما را در خودمان روشن کند، به همین سبب هم نمیتواند وارد آن بخشهایی شود که از آنِ روشنفکری غربیست. همین است که ما از اینسو و غربیها از آنسو هیچگاه نتوانستهایم بههم راه یابیم، با هم گفتگو کنیم. مگر در توهمات متقابلمان. هرجا که ما در خود نسبت به آنها احساس خویشاوندی کنیم، احساسی که مسلماً کاذب است، دچار توهم در روشنفکری مشترک شدهایم. و چون ما به معنای تام کلمه ریزهخواران و نشخوارکنندگان مائدههای فرهنگی آنها هستیم ـ حتا شکمبهی روحانیان، آخوندها و طلبههامان نیز از چنین علوفههایی انباشته شده است ـ و نه هرگز شاگردان آنها و یادگیرندگان شیوهی اندیشیدن از آنها، از همان آغاز با چنین توهمی «فکرکردن» را شروع میکنیم! این «هماندیشهشدن ما با غربیها» از جانب برخی از آنها بیاجر و تشویق نمانده است: از جانب آن دسته از غربیها که از سرشیفتگی به شرق، یا به منظور دکانداری و به طمع شهرت، یا حتا به سبب عقبماندگی دید و کهنگی نگرش از دور و نزدیک به پیکرگیریها و رویدادهای فرهنگی ما عشق میورزند و با آنها ورمیروند ـ نمونهاش هانری کربن و حواریان او ـ و هنرشان این بوده که با بزک و آرایش «علمی» رخسارههای فکری و فرهنگی ما چشمان ما را خیرهتر و آن چهرهها را از درون ناشناختنیتر سازند. هستند غربیهای دیگر که در مواردی ریشهها و ریشهگیریهای اساسی فرهنگی ما را کشف کردهاند، شناختهاند، و مخاطب و طالبی میان ما برای انتقال شناخت و دانش خود نیافتهاند. شاید به علت همین شناختهای ریشهییشان اصلاً درصدد یافتن مخاطب میان ما برنیامدهاند، یا حیطه و زمانهی فکریشان آنها را به چنین جستجویی ملزم نمیساخته است. از آن میان میتوان گلدتسیهر، ولهائوزن، بکر، تورآندره و خصوصاً هانسـ هاینریش شِدِر (۱) را نام برد. میماند دستهای سوم، و آن غربیهایی هستند که با مایه و بُرد اندیشهشان خصوصاً از نیمهی دوم قرن نوزدهم تاکنون دگرگونسازان اندیشهی غربی بودهاند. اینها ما را هرگز به چیزی نگرفتهاند تا زمینهی گفتگویی اساساً پدیدار شده باشد. نادیدن ما یا بهجد نگرفتن ما از جانب آنها تصادفی نیست. علتش این است که هرچه خارج از گردونهی فرهنگ یونانی ـ رومی و دنبالهی اروپایی آن روی داده، در صورتی که با این گردونه تماسی هم یافته باشد، برای آنها حداکثر اعوجاجهای بیگانه و صوری فرهنگ یونانی بوده است و بس و مآلاً نه در خور اعتنا برای آنها. در چنین وضعی ما از جانب خود بر همهی این مشکلات و موانع از این طریق افزودهایم که یا خود را از غرب مستغنی دانستهایم، یا خواستهایم معجونی از آنها و خودمان بپروریم، یا نداهای استشراقی تنی چند غربی را بهجای بانگ اندیشهی غرب گرفتهایم و از جمله در پی این نداها در تخیلمان از کانون فیلسوفان غربی سردرآوردهایم و با آنان همسخن شدهایم! اما حتا همین همسنخیهای خیالزاد و خیالزا نیز از حد کلیگوییهای مسروقه از خلال کتابهای تاریخ فلسفه یا ملخصهای مربوط، یا دستبردهای مستقیم در آثار متفکران غربی فراتر نمیروند. بهترین دلیلش آنکه هیچگاه نتوانستهایم در تظاهرات «فکری و فلسفی» خود جنبهای از نگرشهای فیلسوفان غربی را متکی بر متننوشتهها و در بستگی با استخوانبندی اندیشههای بنیادی آنها مطرح کنیم، بغرنجهای آنها را بشکافیم و بنمایانیم. با وجود این، اگر قرار باشد اندیشیدن و روشناندیشیدن بیاموزیم، باید از غربیها بیاموزیم، برای آنکه آفرینندگان اندیشیدناند. آن دسته از قدمای ما که چیزی آموختهاند، هرچه در واقع اساسی بوده از پایهگذاران فرهنگ غربی آموختهاند. نشانهی اندیشیدن آموختن از غربیها استقلالیافتن در اندیشیدن است، نه عنادورزی با آنها یا تفوه به افکارشان.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 I. Goldziher; J. Welhausen; C.H. Becker: T. Andrae; H. H. Schaeder
|
|