دینیت ملی یا ملیت دینی؟
26.10.08 | آرامش دوستدار
تحولات تاریخی و فرهنگی ما دو مرحلهی بزرگ میشناسد؛ ایران باستان و ایران اسلامی. نخست باید در آغاز فرهنگ ایران باستان نگریست. فرهنگ ایران باستان چگونه فرهنگی بوده که توانسته است ایران اسلامی را میسر کند؟ و اگر چنین قابلیتی نداشته، پس فرهنگ ایران اسلامی چگونه تحقق یافته و همچنان ادامه دارد؟ اینکه قدرت ساسانی آسیبدیده از جنگ با روم و جامعهی تحت فشار و رنجور آن، در برابر هجوم اعراب که در وحدت اسلامی مهار گشتهاند، درهم میشکند و ازهم میپاشد، بعنوان یک تشخیص تاریخی درست است. اما ذکر مکرر این تشخیص هرگز برای درک پیدایش آنچه ما ایران اسلامی مینامیم نه کافیست و نه اساساً روشنگر. روال ما در مورد بخش اسلامی فرهنگمان به شدت دوپهلوست. از یکسو، در پس آن با حسرت به شوکت و عظمت تمدن ایران باستان مینگریم و با غروری شکستخورده از جنبشهای ناکامیابی یاد میکنیم که برضد بدویت و بیداد اسلام ـ که ما به جایش عموماً «عرب» میگوییم ـ دو قرن ایستادهاند. از سوی دیگر مینازیم به اینکه فرهنگ معنوی ما از نشأت اسلامی شکفته و در آن پرورده است!
اگر بنا را بر این بگذاریم که سلطهی حکومتی و فشار اجتماعی در تاریخ اسلامی ما مذهبی بوده و مآلاً انحراف از موازین و عقاید حاکم را بهشدت سرکوب میکرده است ـ امری که به اندازهی کافی شواهد تاریخی دارد ـ در آن صورت باید اذعان کنیم که فرهنگ ایران اسلامی، یعنی آنچه شاهکار بزرگان ماست و در ایران روییده و پرورده شده، دروغ بزرگیست که پیشینیان ما زیر فشار و القای مذهبی اسلام ساختهاند و گفتهاند. اما اگر چنین نیست و پایههای این فرهنگ را نیاکان مسلمان ما با ذوق و استعداد خود آزادانه بالا بردهاند، آنوقت این فرهنگ در کلیت خود باید حاصل اختیار و خواست ما در تاریخمان باشد. پس چرا دم از ایران و ایرانیت باستانی میزنیم؟ کدام ایران و ایرانیت؟ اساساً ایرانیت ما به چیست و چگونه است؟ به اینکه خود را بر عرب اسلامی ممتاز بدانیم؟ بر کدام عرب اسلامی و به چه مجوزی؟ یا به این است که اسلام را برای خود ایرانی ساختهایم؟ از کجا، چگونه و به چه قیمتی؟ یا به اینکه از بهترین عناصر ایرانی و اسلامی ترکیبی ساختهایم که نه ایرانیست و نه اسلامی، یا هر دو با هم است؟ اگر به اعتراض گفته شود که خلط ایرانی و اسلام با هم مجاز نیست، زیرا ایرانی ملیت است و اسلام دین، آنگاه باید بپرسیم که این ملیتِ اسلامیشده چیست، و این پرسش را بازتر کنیم: این چگونه ملیتیست که میخواهد متکی به هستی خود باشد و متمایز از اسلام، اما عملاً هیأت جدید خود را در اسلام متحقق کرده است، یعنی در آنچه نمیتوانسته ایرانی باشد؟ به سخن دیگر این چه ملیتیست که با دینیت بیگانهای به سرحد یگانگی درهم میآمیزد و در عین حال از آن متمایز میماند؟ اساساً چگونه ممکن است ملیتی جای خود را به دین دهد و دینیتی را جانشین خویش سازد؟ و اگر چنین امری صورت نگرفته است، پس این پدیدهی فرهنگی هزار و چهارسد سالهی ما، که کلیتش را اسلام بلعیده است، چیست و برای ما چه معنا و ارزشی دارد؟ و اگر صورت گرفته است، یعنی ملیت ایرانی و دینیت اسلامی بههم آمیختهاند و این پدیده را ساختهاند، آیا از آن ملیت چیزی باقی مانده است تا ما خود را در آن بازشناسیم؟ و جز این، چه نیروهایی، از کدام سو این ادغام ابدی ملیت و دینیت را بهوجود آوردهاند؟ از سوی ایرانیت بوده یا از سوی اسلام، یا از سوی هر دو با هم؟ همهی این پرسشها به ما مربوطند و خود را درست در جایی و زمانی بر ما تحمیل میکنند که نبض حیاتی این فرهنگ پریشان و درمانده به تندی هرچه تمامتر میزند، تا از مهلکهی جدید و خودساختهی ایرانیت اسلامی یا اسلامیت ایرانی جان به در برد، یا...؟
توضیحاً بیفزایم که منظور از «دینیت» جنبهی فطریشدهی پندارها و خویهای دینی و در اینجا بویژه نوع اسلامی آن در ماست، جنبهای که در ناآگاهی ما قرنهاست گونهی احساس و عاطفه، ملاکها و ارزشهای فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی و مناسبات شخصی، فردی و میانفردی ما را متعین و تنظیم میکند. یک نمودار برجسته از دینیت اسلامی ما نوع احساس و رفتار مرد و زن مسلمان ما نسبت به همدیگر و آن لمس و برآوردیست که این دو متقابلاً از هم دارند. این رگهی عمومی که مشترک میان خاص و عام است، عمیقتر و درونیتر از آن در ما میتند که احیاناً با رویگردانی نهفته یا آشکار از اسلام ریشهکن شود. و تازه معلوم نیست رویگردانیهای کنونی پس از فرونشستن بحران، از نو اسلام منزه خود را بازنیابند و به رویآوری جدید تبدیل نگردند.
|
|