رابطه‌ی انسان با جهان و خدا در دین پیامبری و عرفانی

17.05.09 | آرامش دوستدار


در صورتی‌كه ما هستی و شناسایی دینی را به ترتیب بر نیستی و كلام مبتنی بدانیم و نیستی را در ماهیتش، كه بنیاد گسیختگی و نیستگاری امور در جهان هستی است، دریابیم، آنگاه به این نتیجه خواهیم رسید كه انسان دین پیامبری در عدم ارتباطی مضاعف با جهان و خدا مرتبط است: در نیستی و كلام. یا اگر به وجه دیگری بگوییم: نیستی و كلام ابعادی هستند كه انسان دین پیامبری را بر طبق پندارش، از جهان و خدا جدا می‌سازند. پیوند انسان دین پیامبری با جهان و خدا در همین جدایی مضاعف است. زیرا نیستی كه بنیاد هستی است انسان دین پیامبری را فقط در هستی‌اش به نیستی مطلق نمی‌افكند، بلكه او را از خدا نیز جدا می‌سازد، و كلام كه وسیله‌ی شناسایی او از خداست فقط سرّ الهی را بر او مكنون نمی‌دارد ، بلكه به عنوان منشأ شناسایی قاهر بر او مانع شناسایی خود او از امور نیز می‌گردد. در چنین پنداری من و جهان هرچه هستیم و به هرگونه كه هستیم در نیستی از خدا جدا هستیم، و نیستی كه بنیاد جهان و من است رابطه‌ی من با جهان را همیشه از پیش نیست كرده است.

بدین‌گونه، نیستی از یکسو یعنی نفی رابطه‌ی هستی من با جهان و از سوی دیگر یعنی نفی رابطه‌ی هستی من با خدا، و كلام از یکسو یعنی نفی شناسایی من از امور و از سوی دیگر یعنی نفی شاسایی من از خدا. حال اگر این اندیشه را معكوس نماییم، یعنی بنا را نخست بر هستی مستقل و شناسایی مستقل انسانی بگذاریم، باید نتیجه بگیریم كه هستی من یعنی نفی نیستی. و شناسایی من از امور یعنی نفی كلام. این دو نفی در واقع بر اساس هستی مستقل و شناسایی مستقل انسان صورت می‌گیرند و در نتیجه علم را ممكن می‌سازند. زیرا علم كه شناسایی انسان از امور است فقط در صورتی ممكن است كه شناسایی هستی باشد و هستی برای علم قهراً نافی نیستی است.

هستی وقتی شناسایی‌پذیر است كه كلام به عنوان مانع شناسایی انسان از امور بی اعتبار گردد، یعنی كلامیت خود را از دست بدهد. بدین معنا چون نیستی و كلام در ماهیت خود انسانی نیستند می‌توان گفت: علم كه بعدی انسانی است و به هستی تعلق می‌گیرد در حكم نیستیِ نیستی و نیستی كلام است و این هر دو یعنی نیستی خدا.

در دین عرفانی ما با عكس این امر مواجه می شویم. بدین معنی كه این نیستی نیست كه من را از جهان و خدا جدا می‌سازد و «راز» جهان و سّر الهی را بر من مكتوم می‌دارد، بلكه این هستی من است. این من هستم كه در آزمندیِ فردیت خود و نسبت به جهان، محجوب شناسایی خدا می مانم. (۱). آنچه در بینش عرفانی باید شناخته شود قدسی است نه جهان، نه جهان كه در ماهیت خود به منزله‌ی مانع شناسایی من از خدا بر من شناخته است و مآلاً رازی ندارد كه بر من مستور ماند. شناسایی من از قدسی در اتحاد با او و اتحاد با او در رفع و نیستگاری جهان صورت می‌گیرد. به همین جهت وصال قدسی و نیستگاری جهان هستی در بینش عرفانی یكی است. (۲). رابطه‌ی عرفانی با خدا در نیستی جهان است و نیستی جهان با نفی من، یعنی با نیستگاری من میسّر می‌گردد. نیستی من یعنی نیستی جهان و این هر دو یعنی هستی من در خدا.

وقتی می‌گوییم جهان در واقع برای انسان عرفانی مورد شناسایی نیست، بلكه مانع شناسایی است، و شناسایی همانا شناسایی او از قدسی است، معنی‌اش این است كه انسان عرفانی در اصل و مستقیماً معطوف قدسی است و ناظر بر اوست و از اینرو باید جهان هستی را به عنوان حایل از میان خود و قدسی بردارد. بدین معنی انسان عرفانی از نیستی به هستی الهی می‌رسد و انسان پیامبری از نیستی به هستی خود. آنچه اساسی‌ست این است كه نیستی در پندار عرفانی آن است كه انسان و خدا را یگانه می‌سازد، و برعكس در پندار پیامبری نیستی آن است كه انسان و خدا را دوگانه می‌‌کند. شناسایی برای انسان عرفانی همانا یگانگی با خداست، و دوگانگی با خدا برای انسان پیامبری همانا عدم امكان شناسایی به طور كلی است. برحسب پندار عرفانی فقط یك شناسایی وجود دارد و آن شناسایی از آن خداست و ناظر بر خدا. به این شناسایی است كه انسان عرفافی باید دست یابد. برحسب پندار پیامبری، برای انسان اساساً شناسایی ممكن نیست. شناسایی از آن خدا هرگز ارتباطی با انسان ندارد، و شناسایی ناظر بر خدا نیز در نفس خود مطلقاً محال است. می‌ماند مسئله‌ی شناسایی جهان برای انسان. انسان دین پیامبری نمی تواند جهان را بشناسد مگر از طریق كلام قدسی و در حد طاقت خود به تعین الهی ـ و این شناسایی و دانستگی صرفاً استخباری است ـ و خدا را هرگز نخواهد شناخت، چون خدا برای او ناشناختنی است و این نادانستگی، مطلق است. بدینگونه می‌توان گفت: در دین پیامبری، جهان آن چیزی است كه شناسایی‌اش منحصراً در كلام الهی است و كلام الهی آن حقیقت قدسی است كه معنایش برای انسان نادانستنی‌ست. در مقابل، جهان در ماهیت خود برای دین عرفانی همیشه از پیش شناخته است به منزله‌ی رنج و به منزله‌ی حایل میان انسان و قدسی. در حدی كه مسئله‌ی شناسایی مطرح باشد، شناسایی حقیقی برای انسان عرفانی یعنی شناختن خدا. اما برای انسان پیامبری شناسایی آن است كه فقط خدا دارد. به همین جهت هم انسان عرفانی و هم انسان پیامبری باید عاری از علم به معنای انسانی آن باشند. علم به معنای انسانی آن عاطف بر جهان است و بس.

تعین ماهیت انسان در پندار پیامبری و عرفانی

بر اساس ملاحظاتی كه كردیم اكنون باید این نكته را بازنماییم كه رابطه‌ی خدا و جهان و انسان در پندار پیامبری و عرفانی در اصل یكی است، منتها به عكس. اگر در پندار پیامبری همه چیز از نیستی برآمده و نیستی میان انسان و جهان از یكسو و خدا از سوی دیگر حایل است، در پندار عرفانی، جهان است كه انسان را از نیستی و خدا جدا می‌كند. و این نیستی به منزله‌ی نفی هستی كاذب اینجهانی در واقع هستی واقعی است. برای انسان پیامبری، نیستی را كه حایل میان انسان و خدا باشد حتی پس از مرگ هم نمی‌توان از میان برداشت، زیرا خدا كه انسان را از نیستی برآورده و هست کرده برای انسان پیامبری نزدیکی‌ناپذیراست. در صورتی‌که برای انسان عرفانی چون نزدیكی به خدا و وصال او برترین آرمان آدمی است، جهان حایل میان انسان و خدا فطرتاً برای او از میان برداشتنی است. «رسد آدمی به جایی كه به جز خدا نبیند» بیان چنین آرمان و فطرتی‌ست. با وجود این، در بینش پیامبری و عرفانی هردو، عملاً جدایی از خدا است كه انسان را انسان می‌كند. به همین جهت «اناالحق» حلاج در پندار و احساس عرفانی او یعنی «از انسان بودن دست شستن»، یعنی «دیگر انسان نبودن». در این حد كه انسان بکوشد جهان هستی را همچون حایل از میان خود از یکسو و نیستی و خدا از سوی دیگر بردارد، پندار او عرفانی است. به مجرد آنكه این امر به گونه‌ای تحقق پذیرفت، یعنی انسان عرفانی مثلاً با كشتن هوای نفس و در نتیجه رفع حایل هستی، از طریق نیستی این جهان به خدا پیوست، یا به اصطلاح فنای فی الله شد، آنگاه او دیگر انسان نخواهد بود. بنابراین باید گفت انسان عرفانی نیز مانند انسان پیامبری درحدی انسان است كه از خدا جداست، یعنی تا آن هنگام كه «اناالحق» نیست. جدایی از خدا در واقع مقّوم انسانیت انسان است چه در پندار پیامبری و چه در پندار عرفانی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ـ بدین جهت مولوی باید در پندار عرفانی خود بگوید:
هركه را باشد ز سینه فتح باب/ او ز هر ذره ببیند آفتاب
حق پدید است از میان دیگران/ همچو ماه اندر میان اختران
دو سر انگشت را بر چشم نه/ هیچ بینی از جهان انصاف ده
گر نبینی این جهان معدوم نیست/ عیب جز انگشت نفس شوم نیست
تو ز چشم انگشت را بردار هیـن/ وانگهانی هرچه می خواهی ببین
بدیع الزمان فروزانفر، خلاصه‌ی مثنوی ص .۳.
۲ـ و از اینرو مولوی می گوید:
بازگرد از هست سوی نیستی/ طالب ربی و ربا نیستی
بدیع الزمان فروزانفر، خلاصه‌ی مثنوی، ص ۱۸۳.



©aramesh-dustdar.com
استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع و نام نویسنده مجاز است