زایمان فیلسوف به دست اسلام در ایران
05.03.09 | آرامش دوستدار
پس از قرنها سپاس بهدرگاه خدا که نعمت دین اسلام را به ما ارزانی داشته و پس از آنکه بعدها، با پاگذاشتن در جای پای پژوهشهای اروپایینما، دربارهی اهمیت فرهنگی و تمدنی اسلام داد سخن دادهایم و بویژه در دهههای گذشته که آگاهی به نقش کانونی ایرانیان را در ساختن این تمدن تشحیذ کردهایم، معلوم نیست به چه علتی احسان یارشاطر به این دیری در پی دیگران، دفاع از اسلام و تمدن آن را در این گیرودار ضروری دیده است (ایرانشناسی ۱۳۷۵، شماره ۱)، آنهم از موضعها و از طریق مقایسههایی که نه تازهاند و نه راه بهجایی میبرند. موضع او این است که عامل اسلام را نباید مسئول ناتوانیها و درماندگیهای همگون و همگانی در جوامع اسلامی شناخت.
بدون کمترین کنجکاوی در رگههای نهفته و آشکاری که لااقل میتوانستند بررسی این رابطه را موجه سازند، وی امکان این رابطه را از دو طریق نفی میکند. یکی از طریق اشاره به واپسماندگی مشابهی که برخی از جوامع مسیحی دارند ـ گویی معلول واحد نمیتواند علل متفاوت داشته باشد یا تز کشّافی سرشت دانشپروری در مسیحیت یافته است، که میبایستی با آن نمونهآوری منفی باطل میشد ـ دیگری، برای سدمینبار، از طریق بهدست دادن شواهدی از علم و فکر که در اسلام بالیدهاند و بنابراین دال بر برائت اسلام در نگونبختی ما هستند: «همین اسلام در اندک مدتی موجد تمدنی درخشان شد [...] و متفکرانی چون فارابی و ابنسینا و دانشمندانی مثل خوارزمی و رازی و بیرونی [...] به عالم عرضه کرد.» (همان، ۱۰ـ ۱۱). انگار کپرنیک، کپلر، گالیله و نیوتن مسیحی نبودهاند، و چون بودهاند میتوان از آنها پشتوانهای برای مسیحیت ساخت!
احسان یارشاطر نیز، با تابعیت از رسم کاشفان بارقههای اسلامی، نمیگوید که دین مبین از طریق نخبگان نامبرده چه چیز «فکری و علمی» به کدام «عالم» عرضه کرده است. از این میتوان درگذشت، اما نه از این که وی رازی را نیز میان آن دیگران بهحساب اسلام میگذارد، به تقلید مدعی تاکنون دراروپا نازادهای که بخواهد کسانی چون هیوم، کانت، روسو، مارکس، نیچه، سارتر و بسیاری دیگر را پدیدههای تمدن مسیحی وانمایاند.
بنابر روال ویژهی فرهنگ دینی ما، احسان یارشاطر نیز «انگیزه» و «انگیخته» را همگن و همارزش میگیرد و بدینسان ارزش اثر را که برای وی نمودار ارزش مؤثر است به آن وامیگرداند. چنین کاری هم در نگرش تاریخی و سیاسی غلط است و هم در سنجش و تحلیل جامعهشناختی و روانشناختی. ارزش مؤثر بویژه در امور احساسی و عاطفی همیشه سوبژکتیو است، یعنی بستگی به گونه و ژرفای تأثری دارد که از چیزی میگیریم. بنابراین اهمیت کسی چون فارابی را نمیتوان حمل بر اهمیت اسلام کرد، مگر برای خود فارابی. تنها چیزی که میتوان گفت این است که ایمان اسلامی فارابی نیروی فکری و ذهنی او را برمیانگیخته و به همین سبب نیز مشی و مرز آن را با موازین خود معین میکرده است. طبیعتاً از سوی دیگر هم نمیتوان مثلاً از اهمیت و ارزش خیام سندی اخص برای بیاهمیتی و بیارزشی اسلام ساخت. فرق فارابی و خیام در مناسبتشان با دین و اسلام این بوده که دومی از دیدگاهی چیره بر دین در امور مینگریسته و اولی در چنگ ایمان و مآلاً ذهن اسلامیاش قادر به اندیشیدن نااسلامی در امور نبوده است.
بهرغم موضع و تشخیص یادشدهاش احسان یارشاطر ناگهان اسلام و مسیحیت را بمنزلهی عاملهای تاریخی فرهنگ و تمدن خنثی میکند، با این تفاوت که نیروی منفی را از اسلام و نیروی مثبت را از مسیحیت میگیرد: «پس نمیتوان گفت اسلام بهخودیخود موجب توقف فرهنگی یا انحطاط اجتماعی شده است. چنانکه مذهب مسیحی را هم که امروز مذهب عمومی مغرب زمین است نمیتوان موجب یا مشوق فرهنگ پیشرفته شمرد» (همان ۱۱)!
با وجود این، سخن باورنکردنی و بهنظر من بیسابقهای که احسان یارشاطر در سودمندی تاریخی اسلام برای ایران میگوید این است که «اسلام به جنگهای فرساینده و بیحاصل ایران و بیزانس پایان داد و دو گروه عمدهی دنیای آن زمان، یعنی ایرانیان و سامیان را متحد کرد و هر دو را در راه ایجاد و ابداع انداخت.» (همان)! اتکای هر چند غیرمستقیم احسان یارشاطر در مورد جزء دوم این ادعا به آرنولد توینبی که در جای دیگری از همین مقاله مورد استناد نامدلل اوست ـ با توجه به اینکه جهان در کلیتش برای مورخ دینیسرشت انگلیسی آفرینش الاهی به معنای مسیحی آن است و دو جهانِ بهاصطلاح آسمانی و زمینی در پیکر عیسی بمنزلهی خدای آدمیشده بههم راه مییابند و میپیوندند و با توجه به اینکه در نگرشِ دینی آفرینشی توینبی تمدنها در رویدادشان نمودهایی از اینگونه هستی واحد و نهادین حیاتیاند و طبیعتاً در گوناگونی رویدادشان به موازات یا در پی هم هربار چهرهای دیگر از آن نهاد واحد حیاتی را مینمایانند ـ حتا مسئلهای را در مورد اسلام و ایران طرح هم نمیکند چه رسد به حل. و تازه این جزء دوم با یقینی چنان فیزیکاشیمیایی بر «ارزشمندی» آمیزش عنصر ایرانی و سامی به سبب زایش تمدن اسلامی ناشی از آن تکیه میکند که نمیتوان گواههای بیمانند آن را در نامهای پیشتر آوردهای چون فارابی و دیگران بازنشناخت. و این نه فقط یعنی تکرار آنچه احسان یارشاطر ذکر محض آن را دال بر درستی ادعای خود انگاشته و القا نموده بوده، بلکه یعنی توسل ناآگاهانهی او به شیوهای که باید آن را موجهکردن وسیله از طریق هدف نامید، در این مورد هدفی فرسودهشده در این سدسالهی اخیر در فرهنگ اسلامی ما، کاری که از قرار هنوز هم مقبول مینماید.
و جزء اول ادعای او: «اسلام به جنگهای فرساینده و بیحاصل ایران و بیزانس پایان داد» در واقع بر چه ناظر است و از کجا برای خود اعتبار میاندوزد؟ بر این و از این که در پی تقریباً سهدهه جنگهای خسروپرویز با روم شرقی و دورهی هرج و مرج مترتب بر آن و پنجسال پس از کوششهای یزدگرد سوم برای فرونشاندن آشوبها و مهار کردن کشمکشهای داخلی، عرب آزمند و متحدشده در اسلام و آشنا به بیسامانیها و آشفتگیهای درونی ایران به این کشور میتازد و آن را در طی دو قرن جنگ و خونریزی و ستم و نیز با تدابیر تطمیعی و تضییقی، که جمعاً به درهم شکستن مقاومت مردم میانجامند، سرانجام از پا درمیآورد. چه چیز در ازایش عاید ایران میشود و موجب اعتباری میگردد که احسان یارشاطر برای تشخیص یادشدهاش قایل شده است؟ این که ایران پس از نزدیک به دوسدهی دیگر در پی آبستنی فرهنگیاش از اسلام نوابغی چون فارابی و دیگر همسنگانش بهدنیا میآورد! یعنی باز همان ترجیعبند سابق و سابقهدار که تاکنون گونهی نگرش ما ایرانیان متجددشده را عمدتاً در رویداد تاریخی و فرهنگی و اجتماعی ایران اسلامی معین و مشخص کرده است، آنهم به این سبب که هزار سال دار و ندار فرهنگی ما بیواسطه و جنساً اسلامیست، پس باید از آن دفاع کرد برای آنکه خودِ فرهنگیمان تهیدست نماند.
بررسی و گشودن مسایل طبیعتاً شرایط و تجهیزاتی میخواهد که البته به آسانی در رفتار ملاحظهکارانه و آسانتر از آن در رفتار محافظهکارانه خنثی میشوند. اگر برخی انتساب اینگونه رفتار در مورد اسلام را به احسان یارشاطر روا ندانند، عذر موجهی هم برای دفاع او از اسلام و تمدنش نمیتوانند بیاورند، بویژه که بنابر گفتهی شکایتآمیز خود او تاکنون شکی از جانب بررسیهای ناظر بر اسلام (همان، ۱۰) در مورد اهمیت مفاخر فرهنگی آن سر نزده است! تا اساساً منطقی به یادآوری و گوشزد وی در مورد بالیدن به این مفاخر بدهد. کشش او در یادداشت چهارصفحهایاش به پرساختن این خلأ گاه حتا شکل معما به خود میگیرد. مثلاً وقتی او بر دشمنان نامریی اسلام میشورد: «این تمدن را نباید به سنگسار زانیه و احادیث مجعول [...] شناخت» (همان)! انگار «استثنا»ی سنگسار که در نص قرآنی نیامده و میبایستی، چنانکه آن را از یهودیت میشناسیم، سنتی سامی بوده باشد، باقی مجازاتهای وحشیانهی اسلام را قابل چشمپوشی میسازد. چنین خلط مبحث اخلاقاً و احساساً ناشایستی بهروی خودش نمیآورد که نه «احادیث مجعول» بلکه نص صریح قرآنی به قطع دست دزد (مائده، ۳۸) و به کشتن محارب با خدا یا بریدن دست و پای او (مائده، ۳۳) حکم میکند. چکیدهی «ناآشناییهای» احسان یارشاطر با اینگونه نصوص هولناک قرآنی را، تحت تأثیر هوشربای فرهنگ و تمدن اسلامی، در این سخن پرشور او منعکس میتوان دید که تشبیهات به جای معنا و محتوا تحویل خواننده میدهد: «شرارهی تمدن اسلامی از حجاز برخاست اما هیزمی که آتش آن را مدتها فروزان نگهداشت بهدست ملل دیگر خاصه ایرانیان فراهم شد» (همان)! یعنی تمدنی که در اسلام حجازی تحقیقاً وجود خارجی نداشته «شراره»ای بوده که هیزم ایرانی توانسته، «آتش» آن را سپس فروزان نماید؟ اگر مسایل تاریخی و فرهنگی را به این سادگی و چنین ساختگی بتوان فهمید و فهماند، ما ایرانیان را با ممارستی لااقل هزارساله در این فن میبایستی از ورزیدهترین آموزگاران آن شمرد. ابنسینا، یکی از این «هیزمهای فروزان» تمدن ایرانی ـ اسلامی، به زبان اجامر دربارهی رازی به بیرونی مینویسد: «این ایراد را از محمدبن زکریای رازی برگرفتهای، از آن ناوارد فضول که با آن شرحهایش در الهیات، پا از گلیم حرفهی خویش که شکافتن زخم و نگریستن در ادرار و مدفوع باشد فرا مینهد. بدینگونه خود را رسوا مینماید و نادانیاش را در آنچه میکوشد و میجوید آشکار میسازد» (ذبیحالله صفا، تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی، چاپ سوم، ۱۳۴۶، ص ۱۷۶).
این سخن حقیرانهی ابنسینا که بغض و کینه از آن میچکد، میبایستی بهسبب نظریهی قدمای خمسهی رازی باشد. ذبیحالله صفا در همین موضع از کتاب یادشده، پیش از بهدست دادن فهرست آثاری که در رد رازی نوشتهاند موکداً توجه میدهد: «فیالواقع عقاید رازی بحدی نزد فلاسفه و متکلمین اسلامی اهمیت و شهرت پیدا کرد که غالب متفکران معاصر و بعد از او از نقض و رد آن خاصه رد کتاب معروف او در فلسفهی الهی چارهای نداشتند.» (همان). این، اگر به مجاز بگوییم، نشان میدهد که چگونه آب ساکن فرهنگ دینی ما را سنگی که رازی با قدمای خمسهی خود در آن میاندازد میبایستی مشوب کرده باشد.