دین پیامبری و هستی
11.05.09 | آرامش دوستدار
به خلاف دین عرفانی، دین پیامبری كاملا اجتماعی است. ارادهی حیاتی و مباشرت در امور دنیوی در دین پیامبری تأیید میگردد و توصیه میشود (در مسیحیت به تلویح و در اسلام به تصریح). و درست همین باید عجیب به نظر رسد كه در بینش دین پیامبری، با اینكه همه چیز از نیستی است، باز مباشرت در امور كه خود از نیستی برمیآیند توصیه میشود. اما شاید بتوان علت این امر عجیب را درست در همان گونهای یافت كه رابطهی خدا یا جهان و انسان را در بینش دین پیامبری به طور اخص متعین میسازد. برای اینكه این پدیده و چگونگی آن را بهتر بفهمیم، باید در گونهای كه رابطهی خدا با جهان و انسان را در این بینش متعین میكند از نو بهتر و بیشتر بیندیشیم. این رابطه به وجهی كه دیدیم بر آفرینش از نیستی مبتنی است.
اكنون باید پرسید: آفرینش از نیستی در ماهیت خود چگونه است كه از یكسو انسان دین پیامبری را با جهانش از نیستی میآفریند و از سوی دیگر باز همین انسان را به مباشرت در همین جهان نیستبنیاد برمیانگیزد؟ برای اینكه چنین امری ممكن گردد آفرینش از نیستی در ماهیت خود باید چنان باشد كه در بینش دین پیامبری هیچ مفری جز بستگی دنیوی باقی نگذارد، و درست همینطور هم هست. بستگی دنیوی در دین پیامبری متاثر از همین اصل نخستین، یعنی آفرینش از نیستی است. چه این اصل در دین پیامبری نه فقط هرگونه سنخیت میان خدا و بنده را ابتدا بهساكن نفی میكند و بدین نحو وصال قدسی به معنای عرفانی آن را غیرممكن میسازد، بلكه به همین سبب نیز فضل الهی را هرچه بیشتر نشان میدهد: فضل الهی در این است كه از نیستی محض انسان را هست کرده است. در چنین وضعی انسان نه راه به خدا دارد، چون ذاتاً از خدا نیست، و نه گریزی از جهان كه بنیاد هستی او در نیستی است. و چون جهان نیستبنیاد زمینهی هستی اوست، هرگونه كوششی در روی برتافتن از جهان، جهانی كه آفریدهی خدا از نیستی است، فقط سركشی ساده در برابر خدا نخواهد بود، بلكه در واقع نقض علم و فضل خدا و در نتیجه قیام بر ضد اوست كه آفریننده است، قیام بر ضد آفریننده بدین سبب است كه اعراض از جهان هستی، در حقیقت در حكم نفی آفرینش است و نفی آفرینش به معنای نهاییاش برداشتن حائل از میان انسان و خدا و رسیدن انسان به مقام الهی است، همان كاری كه عرفان میخواهد بكند، منتها بر مبنای پنداری دیگر.
اما انسان دین پیامبری به همان اندازه نمیتواند به وصال حق نایل آید كه از درك سّر خلقت، كه علم و فضل خداست، عاجز است. در اینصورت برای انسان دین پیامبری از پیش گریزگاهی جز این باقی نمیماند كه به حكم آفرینندهی الهی در امور جهان هستی مباشرت كند، گرچه این جهان از نیستی برخاسته باشد، یا شاید درست به این علت كه جهان هستی به فضل الهی از نیستی برآمده است. میبینیم كه هرگونه اعراضی از جهان در حكم تلاش انسان دین پیامبری در نزدیك شدن به خدا خواهد بود، امری كه به هرصورت چه از حیث وجودی و چه از حیث شناسایی منحصرا بواسطه و نسبی میتواند میسر گردد و فقط در مخلوقیت انسان صورت پذیر است و بس.
برای دین پیامبری اتحاد با خدا همانقدر بیمعنی است كه پی بردن به كنه امور. كنه امور منحصرا از اسرار الهی است. بدینگونه در دین پیامبری رابطهی انسان با جهان هستی به آن شناسایی تقلیل مییابد كه هرچه باشد و به هرگونه كه باشد هرگز از خود امور حاصل نمیگردد ، بلكه از طریق كلام الهی به انسان تفویض میشود. رابطهی انسان با جهان بر اساس چنین پنداری همیشه غیرمستقیم، یعنی بواسطه است. همچنانكه نیستی محض كه بر مبنایش ما و جهان هستیم میان قدسی و ما حائل است، به همان گونه نیز كلام الهی، به منزلهی منشأ شناسایی ما، حائل میان ما و جهان خواهد بود.