نگرش موسمی و نگرش تاريخی
19.08.09 | آرامش دوستدار
در هر رويدادی به دو گونه میتوان نگريست. يکی بدون در نظر گرفتن گذشته و ديگری با کاويدن در گذشته و علل آن رويداد. شيوهی اول را میتوان موسمی ناميد و شيوهی دوم را تاريخی. موسمی يعنی گسسته، درخودبسته؛ گسسته از پيشدرامدها و پيامدها. اين شيوه به ديدن ظواهر بیواسطهی يک رويداد اکتفا میکند. شيوهی دوم میکوشد رويداد کنونی را از گذشتهاش دريابد، از ريشههای آن. هيچ چيز نيست که تاريخی نباشد، يعنی هستیاش در دگرگونی پديدار نگردد. اما آدمی به گونهی خاصی تاريخیست. بدينگونه که امور و خود را تاريخی میبيند. ياد و آگاهی، عاملهای تاريخی بودن آدمی هستند. هر قدر اين دو عامل در فرهنگی قویتر باشند، آن فرهنگ و آدمیاش تاريخیترند. نه سالهای عمر يک فرهنگ و آدمی آن بلکه تبلور و نفاد ياد و آگاهیست که فرهنگ و آدمیاش را تاريخی میکند. بنابراين اقوام نه به صرف درازی طول عمرشان تاريخی میشوند، و نه میتوان آنها را بر حسب برابری سالهای عمرشان يکسان تاريخی دانست. از اين ديدگاه که بنگريم آسان میتوان فهميد که يک قوم معين نيز در دورههايی از عمرش میتواند تاريخیتر باشد، يا اساساً تاريخی نباشد. به همين قياس بايد دريافت که امروزه آدمی ايرانی، هر چند بصورت نطفه، تاريخیترين مرحلهی عمر دوهزار و پانصد سالهاش را میگذراند. برای آنکه تازه دارد به ياد میآورد و آگاه میشود که در پس اين دورهی سی ساله، نه نيم يا يک قرن بلکه قرنها رويداد نهفته است که در مخرج امروزينش مرارتها و تلخیها را بدو میچشاند.
فرهنگ به وسيعترين معنايش يعنی آنچه آدمی ساخته و آفريده است. آدمی يا در صورتی میتواند بسازد و بيافريند که به ياد بياورد و آگاه شود، يا بدون آگاهی، يعنی با به خاطر آوردن محض. گذشته را به منظور درک چگونگی آن ذهناً کنونی کردن، يعنی از طريق ياد برای شناختنش درآن نگريستن. اين نگرش که در واقع بازنگریست فقط در صورتی که منحصر به فرد يا افرادی چند نباشد میتواند رويدادی فرهنگی بوجود آورد و به آگاهی فردی بعد و پيکری اجتماعی دهد. آگاهی فرهنگی شده جامعه را در پيوند و پيوستگی زمانی میشناسد و بدينسان مسئوليت تاريخی را برمیانگيزد. نگاهی بيندازيم به يکی از حوادث همين پنجاه سال گذشته. پس از کشف حجاب در سراسر دورهی رضاشاه زن مجاز نبود با حجاب در انظار ظاهر شود. در دورهی محمدرضاشاه هر زنی در پوشاک خود آزاد بود. در دورهی کنونی دختر بچهی شش ساله بايد مقنعه سرکند. مرحلهی اول و آخر درست نقطهی مقابل هماند. گرچه با حداقل و اشد آن، هر دو مرحله با زور تحقق پذيرفتهاند. اگر قرار باشد زورگويی را محکوم کنيم، هر دو را بايد محکوم کنيم. اما، خارج از رياکاريهای سياسی و منافع و اغراض مذهبی اعم و اخص، هيچيک از مخالفان بیغرض رضاشاه اين عمل او را نادرست ندانستهاند. در حاليکه خارج از تعصب و خشکه مقدسی، خارج از تبانیهای مذهبی و سياستبازيهای فرقهای، هيچکس ميان مخالفان اساسی جمهوری اسلامی نمیتوان يافت که اجبار حجاب را نشانهی ديگری از توحش تعليم يافتهی اين حکومت مذهبی نداند. در دورهی محمدرضاشاه بیحجابی را جامعهی وقت چنان طبيعی تلقی میکرد که رجعت به اصل برايش تصورناپذير بود. اين را میتوان مصداق ياد محض، يعنی به آگاهی درنيامدهی جامعهی ما در مورد مسألهی زن بطور اعم و حجاب بطور اخص شمرد. نخست منع قهرآميز بیحجابی در دورهی کنونی دارد چنين يادی را به سطح آگاهی میرساند و اين آگاهی نيز مانند نمونههای ديگر در جامعهی ما تازه در حال جوانهزدن است. در اين که هيچ جوانهای خود بخود شکوفه نخواهد زد و به ثمر نخواهد رسيد نبايد شکی باشد. مسلم فقط اين است که يک جامعهی دو جداره به منزلهی يک کلِ مطلقاً متناقض که جدار خارجیاش حکومت است و جدار داخلیاش مقاومت مردم به همان اندازه نمیتواند رشد طبيعی داشته باشد که قادر به حفظ موازنهی پايدار ميان اين دو نيروی متخاصم نخواهد بود و سرانجام فشار درونی روزی پوستهی برونیاش را متلاشی خواهد کرد.
بدينگونه زن و مرد ايرانی اينبار و تازه شروع کردهاند در پديدهی حجاب نيز به ديدی تاريخی بنگرند. يعنی ديگر تصور نمیکنند حجاب را صنف روحانی و آخوند به سائقهی سليقه و منافع بيواسطهی خود اختراع و تحميل کرده و رضاشاه صرفاً در ضديت محض با اين صنف کشف حجاب کرده است. آدمی ايرانی کمکم دارد به يادش در اين مورد نيز آگاه میشود، يعنی آن را تاريخی و فرهنگی میکند و پی میبرد که اين پديده نيز جريانی ديرين است و چنان تنيده در بافت مشترک پديدههای اصلی ديگر در کل تاريخ فرهنگ ما که هيچيک از آنها را نمیتوان بدون ارتباط ذاتیاش با ديگری و در نتيجه با کل رويداد فرهنگی شناخت و ريشهاش را يافت. فقط در نگرش تاريخیست که آدمی به ياد خود آگاه میشود و ياد را از مرتبهی خاطرهی محض به مرتبهی آگاهی میرساند. نخستين معنای اين گفته مثلاً در مورد همين مثالی که آورديم اين است که تجربهی حجاب/ بیحجابی ما در پنجاه سال گذشته کاملاً سطحی و به اصطلاح من موسمی بوده است، نه تاريخی. معنای ديگرش اين است که مسألهی حجاب و امثال آن را مشکل انحصاری آزادی زنان نبايد شمرد و به همين سبب در مسألهی آزادی زنان نيز نمیتوان جدا از ديگر مسائل جامعهی ما نگريست و به اهميت مرتبط آن در اين انفصال مصنوعی پیبرد. حق طلاق يکجانبه را از مرد سلب کردن، يا مشروط ساختن تزويج زن دوم يا چندم بر موافقت زن يا زنان نخستين در دورهی پيشين، گرچه بايد پيشرفتی نسبی برای بیحقوقی زن ايرانی در زندگانی زناشويی محسوب شود، همه از همين زمره بودهاند.
در هيچ جامعهای برابری حقوقی برای همه و خصوصاً زن و مرد نه نظراً و نه عملاً وجود ندارد. شواهدش فراوانند: زنان سوئيسی همين تازگی در تعيين مسکن، اختيار شغل و پرداختن به آن از قيمومت شوهران خود آزاد شدند. در بلژيک هنوز زن حقوقاً در بسياری موارد در چنگ شوهر اسير است. با اين وصف ما مجاز نيستيم جامعهی خود را از نظر آزادی زن هرگز با جامعهی سوئيسی يا بلژيکی مقايسه کنيم، به صرف اينکه زن ايرانی پيش از اين و اکنون میتوانسته و میتواند رأی بدهد يا ملک خود را بفروشد، يا رأی دادن در کشور ما مثلاً بر خلاف بلژيک اجباری نبوده و حالا هم نيست. مقايسهی ما با اينگونه جوامع از اينرو نادرست است که مبنای مشترک فرهنگی و رفتار همنهاد ندارد. فرهنگ در واقع شالودهايست که به جامعه قوام و استحکام درونی میدهد. قوانين در وهلهی اول برای تنظيم و حفظ مناسبات ميان امور و مردم وضع میشوند و نظام جامعه را تضمين میکنند. به زور هيچ قانونی نمیتوان به مردم فرهنگ تزريق کرد. اما از طريق فرهنگ و فقط از اين طريق میتوان تنگناها و بيراهههای حقوقی را شناخت و آنها را به تدريج از ميان برداشت. اينکه جريانهای اين سی سال گذشته که همچنان شدت و حدت دارند و به علل و ضرورتهای موسمی بستر عوض میکنند جای انکار باقی نمیگذارند که سطح قوانين در دورهی پيشين جامعهی ما از سطح فرهنگی آن به مراتب بالاتر بوده است. اين را اگر به عکس بگوييم البته ملموستر میشود. آنچه اکنون بصورت بیقانونی و بیحقوقی محض در کشور ما روی میدهد، نتيجهی اين است که بیفرهنگی عمومی حتا قوانين فاقد شالودهی فرهنگی را تحت الشعاع قرار می دهد.
هيچ جامعهای نمیتواند خود را با فرهنگ بداند به صرف اينکه در اعماق تاريخش آدمهای نيکسيرت و دانشپرور در هيأت امير و والی پيدا شدهاند، يا شاعر وارسته و عارفپيشه و نويسندهی خوشقريحه و شوخطبع داشته، يا حکيم، رياضيدان و منجم نيز پرورانده است. خصوصاً وقتی اينها در محفظههای شيشهای بصورت اشيای موزه درآيند و به عنوان «مفاخر فرهنگی» در پیريزی جامعهی ما مقام غيرمسئول شناخته شوند. انگار فرهنگ چيزیست که بتوان آن را کنسرو کرد و سازندگانش را مؤاخذهناپذير دانست. جايی که چنين چيزی صورت میگيرد، آن فرهنگ از درون معيوب است.
آيا هنوز وقت آن نرسيده است که شروع به تاريخی ديدن تاريخ خود کنيم؟ و راه آن جز اين است که نخست معيار و مجوز را بيابيم يا بسازيم، سپس تميز دهيم و بسنجيم آيا متفکر داشتهايم يا نه، پيش از آنکه به رسم متداول «تاريخی» خود ابتدا بساکن به ستايش «فيلسوفان و متفکران» خود بپردازيم و پيچ اعزاز و اکرام هرزشدهی آنها را همچنان بپيچانيم؟ برای آنکه با چنين ديدی در تاريخ و فرهنگ خود بنگريم بايد در وهلهی اول آن را بياموزيم و پيش از هر چيز بدانيم در اين کار نه سابقهای داريم و نه هرگز نمونهای.