چرا و چگونه شناخت هنجاری میشود
14.11.09 | آرامش دوستدار
رویینتنی دینی در برابر پرسیدن و اندیشیدن، اثریست از احاطهی مطلق آن نیروی خارجی برما که در پنداشت ناظر بر فراتاریخی بودن آن عموما خدا نامیده شده است. نیروی خارجی همهجا و از همهسو ما را در برمیگیرد، یا درستتر: از همان آغاز چنان ما را از خودش میانبارد که ما یکسره خالی از خویش و ناخودهنجار میزییم و میپروریم. عارفان ما نمونههای ناب و برجسته از ناخودگینهای مالامال از آن نیروی خارجیاند و به همین یک سبب هم شده، بینیاز از همه کس و همه چیز. حتا زمانی میانشان یکی ـ که بقیه به بخت بلند او غبطهها خوردهاند ـ چنان از خودش تهی و از نیروی خارجی لبریز میگردد که تاب نمیآورد نگوید «خودش» دیگر «او» شده است. پاسداران نیروی خارجی طبیعتاً این گستاخی و انحصارطلبی را بیکیفر نگذاشتند، چون مدعی با چنین سخنی عملاً محاطبودن در نیروی خارجی را حمل بر یکیشدن با آن و انحصار آن بهخویش کرده بود. و این یعنی آن نیرو را، که فقط در خارجی و فراتاریخی بودنش در برگیرنده و سرپرست همه است، به انحصار خود درآوردن و باقی خودناساختهها را در خلأ درونیشان بیسرپرست کردن.
نیروی خارجی که خود را چشمه و سنجهی حقیقت مینامد از چه طریق این ویژگیاش را به آحاد گروهها و جامعه میباوراند؟ از طریق تعیینکردن تکلیف و مرز برای آنها. فرماندهی نیروی خارجی با تعیین تکلیف و تعیین مرز آغاز میگردد. چه وسیلهای نیروی خارجی برای این کار دارد؟ ساختن، پرداختن یا گزینش ارزشها. از یکسو ارزشهای درست و شایسته و از سوی دیگر ارزشهای نادرست و ناشایسته. ارزشها از هر سرچشمه و تباری باشند اعتبار فرجامینشان همواره باید به گواه نیروی خارجی برسد. آماج آغازین و فرجامین به معنای آماج همهگاهی و همهجایی ارزشها ممانعت از زادن و بالیدن طبیعی پرساییست. فقط برای چنین زهر مهلکیست که اگر پدید آید و ببالد، نیروی خارجی پادزهر ندارد. اما چون پرسایی در آدمی حیاتیست، نیروی خارجی باید پرسیدن را چنان ضدطبیعی و مآلاً افلیج کند که پاسخهایش ایجاب مینمایند. به این منظور، نیروی خارجی بیش از هرچیز رهنمون آدمی در پرسایی میشود، تا سرانجام در چنین ممارستی پرسیدن نیز مانند باقی کردارهای آدمی به شاخهای از پرستیدن مبدل گردد. نه تنها هیچ پرستیدهای نیست که پرسیدن از او متضمن پرستیدن او و در واقع مسبوق برآن نباشد، بلکه اصلاً هیچ گفتار، رفتار و کردار عاطف بر نیروی خارجی نیست که بیرون از پرستش او تحقق پذیرد.
یک معنای بنیادین «تو باید آدمی شایسته باشی»، به زبان نیروی خارجی این میشود که «تو باید چنین بپرسی». این هنجار در منظور همنهاد و منفیاش میگوید «تو نباید آدمی ناشایسته باشی» و معنایش این میشود که «تو نباید ناشایسته بپرسی». هیچ دینی نیست که شایسته و ناشایسته یا روا و ناروا، اعم از گفتاری یا کرداری، در آن ضروری نباشد. این توضیح البته نه ناظر بر واگرداندن دین به اخلاق، بلکه ناظر بر ابزاری کردن اخلاق توسط دین است. و از آنجا که پرسش چون تنها نیروی دمندهی شناخت میتواند نیروی خارجی را، که شالودهاش پرسشناپذیری است، از ریشه برآورد، نیروی خارجی برای از پیش خنثی کردن این سوءقصد بالقوه، کاوندگی و جویندگی را در پرسش میمیراند و آن را با ناخودهنجارکردنش به راهنمایی خویش استخباری میسازد. بنابراین خودهنجاری را از پرسش گرفتن و آن را دیگرهنجارکردن یعنی سرشت جویندگی را در او کشتن و پرسیدن را به خبرگرفتن مبدل ساختن. بدینگونه حوزهی نرماتیو یا هنجاری، و در واقع اینجا یعنی دیگرهنجاری، از همان آغاز خود را از طریق استخباری کردن پرسش در حوزهی شناخت نافذ میسازد و در دایرهی نفوذ خود فقط آنگونه رفتار را «پرسا» و «اندیشا» میشمرد که از قوانین آن پیروی کند. منتها این حق و اخلاق نیستند که در ناوابستگیشان به نیروی خارجی هنجارها را به دست میدهند، بلکه این نیروی خارجیست که با تعیین و تصویب هنجارهای حقوقی و اخلاقی بمنزلهی ابزار ضروری کارش حساً و منطقاً شناخت را به فرمان خود درمیآورد. در واقع نیروی خارجی که خود را برای خرد و احساس ما ادراکناپذیر میسازد و مینمایاند، در عمل نیز برای پیشگیری از هرگونه دستاندازی شناسنده به دژ مطلق و شناساییناپذیرش، سپاهی جاودان از هنجارهای حقوقی و اخلاقی میگزیند و میآراید.
بدینسان گستردن سلطهی هنجاری بر حوزهی شناخت به همان اندازه تصادفی نیست که فرعی. هر نیروی خارجی، اگر بخواهد بپاید، گریزی از بهکاربردن چنین شیوهای ندارد و باید پیش از هرچیز راه پرسش را نخست به سوی و روی خود ببندد، یعنی به کمک رهنمودهایش کمترین جایی برای چونوچرا در برابر فرماندهیاش باقی نگذارد. این تعبیر را نباید چنان فهمید که انگار در فرهنگ دینی الزاماً هر آن زور و فشاری به ما وارد میآید که نمیپرسیم. ناپرسایی چنان قرنها در ما درونگین و نیرومند شده که رفتاری طبیعیتر از آن نمیشناسیم. از اینرو پرسش است که ما آن را مخل و غیرطبیعی احساس میکنیم و بیش از هر چیز دیگر میتوانست «کمر فکری» ما را بشکند و نفس ذهنیمان را ببرد. ما در ناپرسایی دیدهایم، شنیدهایم، گفتهایم و بویژه حتا «پرسیدهایم». این مخرج مشترک، زادگاه و زیستگاه حیاتی در رویداد تاریخی ما بوده و مانده است. ما در این زاد و زیست تاریخیفرهنگی همسان و یکسان پدیدار گشتهایم و خود را در وسیعترین پهنهی ممکن پراکندهایم. هر استثنایی را باید سندی در تأیید و تثبیت این واقعیت تاریخیفرهنگی دانست، واقعیتی که از بس نزدیک به ماست، در ماست و خود ماست، نگریستن و شناختنش عملاً برای ما غیرممکن شده است.